چو بیشه تهی مانده از نره شیر

داستان ایرانی


نوشتاری که در پی می‌آید خود نمایانگر پایداری و مقاومت یک ملت در درازنای تاریخ در برابر جباران و ستمگران و متجاوزان به خاک اهورایی می‌باشد. این سرزمین بدلیل موقعیت(منطقه سوق‌الجیشی) خود همیشه در آفند متجاوزان واقع شده است. درود بی‌کران بر ملت ایران و باشندگان ایران در درازنای تاریخ.

 

نقل است که چون عبداله اوزبک، خراسان را مورد تاخت و تاز قرار داد، روزی در سیستان عبورش بر قبر رستم افتاد.
به طورشماتت این بیت را خواند :

سر از خاک بردار و ایران ببین         به کام  دلیران  توران  ببین

و گفت ندانم که رستم اگر قادر به گفتن بود چه می‌گفت؟
یکی از وزرای او که ایرانی نژاد بود گفت : اگر خشم نگیری بگویم
گفت: بگو
گفت: اگر رستم قادر بر گفتن بود می‌گفت:

چو بیشه تهی ماند از نره شیر       شغالان  درآیند  آن‌جا  دلیر

چو بیشه ز شیران تهى یافتند          سگان فرصت روبهى یافتند

«بزم ایران»

 

برگرفته از کتاب لطیفه‌ها شامل هزارو پانصد موضوع در حاضرجوابی‌های ادبی،

مناظرات و اخوانیات، سرگذشت شاعران، گوشه‌هایی از تاریخ، شاهکارهایی از شعر پارسی
گردآورنده علی باقرزاده (بقا)

داستان کوروش بزرگ – ویژه کودکان 2 - نبرد با مادها

 

مادها مردمانی بودند ایرانی‌نژاد که در ابتدای قرن هفتم ق.م سلطنت ماد، را تأسیس کردند آنها در آذربایجان و کردستان امروزی سکنی داشتند. بنیانگذار پادشاهی ماد امیری ایرانی بنام دیااکو بود که پنجاه سال پادشاهی کرد و نوه ی او هوخشتر که هرودت نام او را کیاکسار نوشته است، بزرگترین پادشاه ماد است. آخرین پادشاه ماد آژی دهاک یا آستیاگ است.

 

1

 

 

ادامه مطلب...

داستان شیخ صنعان

قضا را شبی چند در خواب بدید که از جوار حرم دور افتاده و در رومش مقام آمده و بتی را بر دوام سجده می‌برد.چون در واقعه این حال بدید، سخت غمگین گشت و با حسرت و دریغ گفت: وااسفا که یوسف توفیق به چاه ادبار در افتاد و مرا عقبه‌ای سخت فرا روی آمد. ندانم که از این دام ابتلا چگونه برآیم یا جان در سراین کار کنم. جان را محلی نیست، اگر ایمانم در امان ماند و جانم تیرگی و شقاوت کفر نپذیرد. آنگاه با درد و سوزی جانکاه گفت: این آزمون تنها مرا نیست و هر راهروی را چنین عقبه‌ای دشوار پیش آید.

ادامه مطلب...

حکایات مثنوی به نثر - 1

پادشاه قدرتمند و توانایی، روزی برای شکار با درباریان خود به صحرا رفت، در راه کنیزک زیبایی دید و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترک را از اربابش خرید، پس از مدتی که با کنیزک بود. کنیزک بیمار شد و شاه بسیار غمناک گردید. از سراسر کشور، پزشکان ماهر را برای درمان او به دربار فرا خواند، و گفت: جان من به جان این کنیزک وابسته است، اگر او درمان نشود، من هم خواهم مرد.

ادامه مطلب...