درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

 

هنگامي‌که ارتش متجاوز تورانيان در هم شکسته مي‌شوند ، از منوچهر شاه درخواست بخشش کرده و مي‌گويند :

سپاهــي بديــن رزمگـاه آمـديـم               نـه بـر آرزو کينــه خــواه آمـديــم

کنــون سـر به سـر شاه را بنده‌ايـم             دل و جـان به مهــر وي آگنـده‌ايـم

گرش راي جنگ است و خون ريختن                   نداريــــم نيـــروي آويخـــتـن

سـران يکسـره پيـش شـاه آوريـم              بـــر او ســـر بي‌گــنــاه آوريــم

برانــد هــر آن کـام کـو را هواست             بريــن بي‌گنــه جان ما پادشاسـت

اما منوچهر ( ملت و مردم ايران ) با الهام از فرهنگ انساني اين سرزمين ، منشور آزادگي، دادگري ، انسان‌دستي و بزرگ‌منشي من و مردم ايران را اين‌گونه ثبت تاريخ مي‌کند :

چنيـن داد پاسخ که مـن کام خويش            به خـاک افکنـم برکـشم نام خويش

هر آن چــيز کـان نـز ره ايـزديست             از آهرمنــي گر ز دســت بديــست

سـراسـر ز ديــدار مــن دور بــاد              بــدي را تــن ديـــو رنجــور بـاد

شمــا گــر همــه کينـه‌دار منيــد               وگــر دوستــداريــد و يــار منيـد

چــو پيــروزگـر دادمـان دستـگاه             گنـــه کار پيـــدا شــد از بي‌گـناه

کنــون روز دادســـت بيــداد شـد              ســران را ســر از کشـتن آزاد  شد

همــه مهــر جوييـد و افسـون کنيد              ز تـن آلـت جنـگ بيـــرون کنيــد

ما همين سخنان را از زبان کي‌خسرو يعني از زبان ملت و مردم بزرگ ايران نيز مي‌شنويم :  تورانيان که در نبرد پيش‌دست بودند شکسته مي‌شوند و زينهار مي‌خواهند کي‌خسرو به نمايندگي از سوي ملت و مردم ايران مي‌گويد :‌

کنــون بر شمــا گشــت کــردار بد         شنــاسـد هـر آن کـس که دارد خـرد

نيــم من به خــون شـما شسته چنگ        کـه گيــرم چنــين کار دشــوار تنگ

همـــه يکـســره در پـنــاه منـيــد        و گر چـنــد بـدخــواه گــاه منـيــد

هر آن کــس که خـواهد نباشد رواست         بـدين گفتـه افـزايـش آمد نه کاسـت

هر آن کس که خواهد سوي شاه خويش           گــذارد نگيـــرم بـــر او راه پيــش

ز کمــــي و بيــشــي و از رنــج و آز          به نيــروي يــزدان شــدم بي نيــاز

چــو تــرکان شنــيدند گفتــار شاه            ز ســـر بـر گرفتـنــد يکســر کـلاه

به پيــروزي شــاه خســتو شــدنـد        پلنــگان جنگــي چــو آهــو شدنـد

ز دل‌ها همـــه کينــه بــيرون کنيــم         به مهــر انــدر اين کشور ، افزون کنيم

به کوشيــد و خــوبــي به کار آوريــد           چــو ديديــد ســرما ، بهــار آوريـد

در سال 889 پيش از ميلاد آشور نصير پال پادشاه آشور جنايت خود را اين‌گونه با افتخار بر سنگ‌نوشته‌اي به يادگار مي‌گذارد :

... به فرمان آشور و ايشتار خدايان بزرگ و هاميان من ... شصد هزار از لشگر دشمن را بدون ملاحظه سر بريدم و سه هزار نفر از اسيران آن را زنده زنده در آتش سوزاندم ...

سِنا خِريت پادشاه ديگر آشور در کتيبه‌اي در سال ( 689 پيش از ميلاد ) نوشته است :  ... وقتي که شهر بابِل را تصرف کردم ، همه‌ي مردم شهر را به اسارت بردم. خامه‌هايشان را چنان ويران کردم که به صورت تَلّي از خاک درآمد . همه شهر را چنان آتش زدم که روزهاي بسياري دود به آسمان مي‌رفت . شهر فرات را به روي شهر جاري کردم تا آب ويرانه‌ها را نيز با خود ببرد .

تبوکِت نصر پادشاه ديگر بابِل در سال 556 پيش از ميلاد ، جنايت‌هاي خود را اين‌‌گونه به وصف مي‌کشد .

... فرمان دادم که صد هزار چشم درآورند و صد هزار ساق پا را شکستم .

هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزارندم . خانه‌ها را چنام ويران کردم که ديگر بانگ زنده‌اي از آن بر نخيزد . اما چند سال بعد ( 558 پيش از ميلاد ) کوروش بزرگ منشور دادگري و حقوق بشر ملت ايران را چنين به يادگار مي‌گذارد :

... آن‌گاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابِل شدم ، همه مردم گام‌هاي مرا با شادي پذيرفتند .  ارتش بزرگ من به آرامي وارد بابِل شد . نگذاشتم رنج و آزادي به مردم اين شهر و سرزمين وارد آيد .

من [ ما ملت و مردم بزرگ ايران ] برده‌داري را برافکندم [ برافکنديم ] .

افشره اين فرهنگ رخشا و همه انساني ايران را سعدي شيراز از زبان فردوسي چنين بيان مي‌کند :

 ميــازار مــوري که دانه‌کــش اسـت         که جان دارد و جان شيرين خوش است

و از زبان خود مي‌گويد :

           بنـي آدم اعضـاي يک‌ پيکرند              که در آفريـنش ز يک گوهرنـد

           چو عضـوي به درد آورد روزگار              دگر عضــوها را نمانــد قـرار

و حافظ شيراز مي‌گويد :

درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آرد        نهال دشمني برکن که رنج بي‌شمار آرد

گمان مبريم که اين سخن ديروز است ، هنوز در همين راستا سخن سهراب سپهري در گوش‌هايمان طنين افکن است :

آب را گل نکنيم ...

در جهان جنگ زده پرآشوب امروز که غرق در سياهي اهريمني است ، نياز انسان‌ها به فرهنگ رخشاي ايران بيش از هر زمان ديگري است . با همه‌ي وجود از اين فرهنگ فخيم پاسداري کنيم و اجازه ندهيم که آن را به پلشتي بيالايند .