ذکر جمیل سعدی در گذشته و حال

اطلس اثنی عشری

 

بی‌گمان، سعدی،‌ یکی‌از‌ نامدارترین  سخن‌سرایان جهان‌ است  که‌بسیاری  از‌ اندیشمندان  را‌ به‌ ستایش‌ واداشته‌ است.‌ شاعری‌ که‌ اندیشه‌های‌ نورانی‌ و‌ افسون‌گری‌های‌ هنری‌ او‌ در‌ سخن‌ چنان‌ رستاخیزی‌ برپا‌ کرده‌ که‌ او‌ را‌ در‌ زمان‌ها‌ و‌ مکان‌ها‌ به‌ شایستگی گسترده‌ است.

پس‌ از‌ انتشار‌ آثار‌ سعدی‌ در‌ سده‌ هفتم،‌ تاکنون‌ هیچ‌ زمانی‌ را‌ در‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌ نمی‌توان سراغ‌ گرفت‌ که ‌سعدی‌ حضور‌ قاطع‌ نداشته‌ باشد‌ و‌ آن‌ دوره‌ از‌ آثار‌ سعدی‌ بی‌بهره‌ مانده‌ باشد.

گستردگی‌ و‌ تنوع‌ آثار‌سعدی‌ و‌ چیره‌دستی مسلم‌او‌ در‌ میدان‌های‌ گونه‌گون‌ سخن،‌ نام‌ او‌ را‌ به‌ عنوان‌ سخنوری‌ توانا‌ و‌ اندیشه‌ورز‌ در‌ سراسر‌ دنیا‌ گسترانیده،‌ سلیقه‌های‌ مختلف‌ را‌ به‌ سوی‌ خود‌ درکشیده‌ و‌ بسیاری‌ را‌ به‌ پیروی‌ واداشته‌ است.

در‌ میان‌ شاعران‌ و‌ نویسندگان‌ نامی‌ ایران،‌ او‌ تنها‌ کسی‌ است‌ که‌ در‌ هر‌ دو‌ عرصه‌ شعر‌ و‌ نثر،‌ با‌ توانمندی‌ شگفت‌آور‌ خویش،‌ آثاری‌ بی‌همانند‌ آفریده‌ است،‌ به‌گونه‌ای‌ که‌ شعر‌ او‌ به‌ شیوایی‌ نثر‌ و‌ نثر‌ او‌ به‌ زیبایی‌ شعر‌ در‌ بالاترین‌ جایگاه‌ هنری‌ قرار‌ گرفته‌ است.

ادامه مطلب...

کمالالدين فارسی، دانشمند فراموش شده ی ايران

فرهنگ رضانیا / برگرفته از مجله خواندنی شماره 116

 

کمال‌الدين فارسي در نيمه‌ي دوم سده‌ي هفتم و اوايل سده‌ي هشتم هجري مي‌زيست. او در سال  665 ه. ق. به دنيا آمد. نام او حسن و نام پدرش علي و لقبش کمال‌الدين و نسبش فارسي بوده است.

در برخي منابع اختلاف‌هايي در مورد نام وي ديده مي‌شود .

کمال‌الدين در جوانی برای کسب علم و فضيلت به مسافرت پرداخت و از محضر استادان بزرگ بهره گرفت. وی خود در اين باره نوشته است:1

 «و چون خداي تعالي مرا در جواني، با همه‌ي کوتاه دستي و گمراهي و سستي اسباب کوشش و نيرومندي موانع، توفيق ارزاني داشت که همت بر طلب علم مصروف دارم، به سرزمين‌هاي گوناگون رخت مي‌کشيدم و در پي يافتن بزرگان بودم تا از روشني ايشان کسب نور کنم. »2

از مهم‌ترين استادان کمال‌الدين فارسي مي‌توان از ابن خَوّام، قطب الدين شيرازي و جمال الدين صاعد بن محمد سغدي نام برد.

 

ادامه مطلب...

عزيزالدين نسفی ( نخشبی ) و چالز داروين

عزيزالدين در شهر نسف يا به نام درست آن ، « نخشب » در خوارزم زاده شد. خود وي از اين شهر ، بارها به عنوان « كشور من » ياد كرده است . عزيزالدين در ماه رجب سال 671 ( بهمن 651 / فوريه 1273 ) ، براي هميشه شهر خود را ترك گفته است و روز اول جمادي‌الاول سال 680 ( 3 شهريور 660 / 17 اوت 1281 ) در شهر ابركوه بوده است .

چنان‌كه گفته شد ، وي بخشي از عمر خود را در زادگاهش سپري كرد و چندي نيز به بخارا سفر كرد و به شهرهاي ديگر خراسان بزرگ رفت و زماني نيز بر سر مزار مرشد روحاني خود ، شيخ‌المشايخ سعدالدين حمويه( حمويي ) ، اعتكاف كرده بود . آن گاه به اصفهان رفته و سرانجام در ابركوه ، زندگي را بدرود گفته است .

بدين‌سان مي‌توان گفت كه زندگاني اين دانشمند و نظريه‌پرداز بزرگ سده‌ي هفتم هجري ( سيزدهم ميلادي )ميهن‌مان ، به دورِ دو محور پر جنب و جوش زندگي ايرانيان در آن زمان، يعني « خوارزم و فرارود » و « فارس » يا بخارا و شيراز و به گفته‌اي ، نخشب و ابركوه ، مي‌چرخيده است . شماري از آثار نسفي عبارتند از :

1 - كتاب‌التنزيل و بيان التنزيل

2 - كشف‌الصراط

3 - كشف‌الحقايق

4 - زبده‌الحقايق و مبدا معاد

5 - مقصد‌الاقصي

6 - منازل‌السائرين

7 - اصول و فروع و ...

8 - مجموعه‌ي رسايل او ، مشهور به كتاب الانسان‌الكامل

ادامه مطلب...

رضـا گنجـه ای (باباشمل) : ايـران پرست، آزاديخـواه، انقلابـی

دکتر هوشنگ طالع

 

رضا گنجه‌اي‌، در خانواده‌اي‌ پاي‌بند به‌ سنت‌ ايران‌ پرستي‌، ميهن‌دوستي‌ و آزادي‌خواهي‌ انقلابي‌ به‌ دنيا آمد. نيايش‌، جوادخان‌ زيادلوي‌ قاجار، آخرين‌ فرماندار ايالت‌ گنجه‌ از سوي‌ دولت‌ ايران‌ بود. او برابر يورش‌ روسيان‌ بر قفقاز، قهرماني‌ها کرد و با پايداري‌ دليرانه‌، نام‌ خود را در تاريخ‌ جان‌ بازان‌ راه‌ استقلال‌ و سرفرازي‌ ايران‌، به‌ ثبت‌ رسانيد. شهر گنجه‌ در يورش‌ روسيان‌ به‌ قفقاز در سال‌ 1803 ميلادي‌ / 1182خورشيدي‌، نخستين‌ آماج‌ بود. جوادخان‌ تا آخرين‌ قطرة‌ خون‌، از وجب‌ به‌ وجب‌ آن‌ بخش‌ از نياخاک‌ دفاع‌ کرد و سرانجام‌ با افتخار و سربلندي‌، به‌راه‌ ايران‌، جان‌ باخت‌. جوادخان‌ در پاسخ‌ به‌ نامة «سي‌ سي‌ يانف‌»، سردار خون‌ريز روس‌ که‌ وي‌ را به‌ تسليم‌ فرا خوانده‌ بود، نوشت‌:

... والا هر گاه‌ بناي‌ دعوا دارد، ما آماده‌ هستيم‌ و اگر ازتوپ‌ و توپخانة خود لاف‌ مي‌زني‌، از شفقت‌ خدا، توپ‌ما کم‌تر از شما نيست‌. هر گاه‌ توپ‌ شما يک‌ گز است‌، توپ‌ ما، سه‌ گز  و چهار گز است‌ و نصرت‌ هم‌ با خداست‌ و از کجا معلوم‌ شود که‌ شما از قزل‌ باش‌ رشيدتر هستيد. شما دعواي‌ خود را ديده‌ايد و دعواي‌ قزل‌باش‌ را نديده‌ايد و نوشته‌ بودي‌ که‌ آماده‌ي‌ جنگ‌ باشد... از آن‌ روز تا به‌ حال‌ در تدارک‌ هستيم‌ و هرگاه‌ دعوا مي‌کني‌، دعوا خواهيـم‌ کرد1 ...

سرانجام‌ پس‌ از نبردهاي‌ طولاني‌ قواي‌ مهاجم‌ راه‌ آبِ‌ شهر را بستند و مدافعان‌ را به‌ مخاطره‌ انداختند. در شب‌ سرد و تاريک‌ آخرين‌ روز رمضان‌، روس‌ها با شليک‌ توپ‌هاي‌ عظيم‌ از جانب‌ دروازه‌ي‌ قره‌باغ‌ و تفليس‌، شهر را از سوي‌ غرب‌ و شرق‌... تا سپيده‌دم‌ زير آتش‌گرفتند و در بامداد روز عيد فطر، به‌ 60 قدمي‌ قلعه‌ رسيدند.

ادامه مطلب...

سالروز درگذشت سهراب سپهری؛ شاعر رنگ ها، نويسنده عشق و نقاش واژه ها ...

یکم ارديبهشت، سالروز درگذشت سهراب سپهری؛ شاعر رنگ ها، نويسنده عشق و نقاش واژه ها است.

سهرابدر سال ١٣٥٨ به بیماری سرطان خون مبتلا شد و در همان سال برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و وی ناکام از درمان به تهران بازگشت.

او سرانجام در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت.

صحن امامزاده سلطان‌علی بن محمد باقر روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

يادش گرامی!

        به سراغ من اگر می‌آیید 

        نرم و آهسته بیایید 

        مبادا که ترک بردارد 

        چینی نازک تنهایی من

زادروز پدر علم نسخه شناسی ایران

۳۰ فروردین، زادروز محمدتقی دانش پژوه، نویسنده، مصحح، مترجم، نسخه‌پژوه ایرانی، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی ایران و پدر علم نسخه‌شناسی است.

حد همین است سخن دانی را

اطلس اثنی عشری

 

سعدی بسیار ساده و روان سخن می گوید. او مرد جهاندیده و دانایی است که روح ایرانی و درون ضمیر او را می شناسد. چیزهایی که در گذر زمان، در این تاریخ و جغرافیا همیشه آفت جان و فرهنگ ایرانی بوده و هست و باشد که نباشد؛ اما می دانیم هست. از آن جمله یکی ریاکاری و تظاهر که در هر دوره و زمانه ای آفتی بوده پر گزند بر جان و روان ایرانی.

ریا، وانمود کردن و نمایش چیزی است که در درون ما نیست. ریا می کنیم تا در نظر خلق خوش آید، یا ارباب زر و زور ما را پاداش دهند. آدم ها به طور کلی، تایید اجتماعی و پسندیده شدن را دوست دارند. ریاکاری دستاورد جامعه ای است که نمایش امر مذهبی به جای واقعیت معنوی، سنجه ای برای  امتیاز دادن به آدم هاست. راه آسانی است. هر کار بخواهی، در خفا می کنی و در ظاهر پای بند به نظر می رسی ! بشر هم که خداوند توجیه و دلیل تراشی و تبرئه کردن خویش است. اما آنان که می بینند و می دانند، البته که رنج می کشند. غصه می خورند. در نوشته ها و سروده های خود این درد را فریاد می زنند و چون پناه و دادرسی نیست، آن چه البته به جایی نرسد فریاد است.

ادامه مطلب...

غرض نقشی است کز ما باز مانَد ( دیباچه ی گلستان سعدی و درک فلسفه اگزیستانسیالیسم )

اطلس اثنی عشری

 

زمان گذشته و فرصت از دست رفته، روزگار سپری شده و من می دانم که با  هر دم از عمر، نفسی می رود و چون نگاه می کنم فرصتی نمانده، کاری نکرده ام که سزاوار باشد و وقت رفتن نزدیک است. اندوه فلسفی مرگ، سعدی را غمگین می کند. گوشه ای می رود که باقی عمر را در سکوت و خلوت سپری کند. دوستی می آید و هر طور شده سعدی را به سخن گفتن وادار می کند. دوست مهربان، سعدی را به باغ و بوستان بهاری می برد. طبیعت پر سخاوت و مهربانی یار نیک نهاد، دری بر سعدی می گشاید. جهان را بر او فراخ می کند و می بیند که هست و تا هست باید کاری کند. هنوز فرصت باقی است. او در باغ بهاری گل ها و گیاهان شکوفان را می بیند، و می داند خزان در راه است و همه ی این گیاهان خشک و پژمرده می شوند. ولی در همین بودن کوتاه چه سخاوتی دارند، چه جان بخش و مصفا هستند.

بامداد پس از شبی در باغ به سر بردن، جان سعدی به گشایشی رسیده و پذیرفته که مرگ هست. و با خود می گوید : مرگ روزی به سراغ من هم می آید و تنها راه جاودانگی این است که چیزی بنویسم، بماند به یادگار.

 

ادامه مطلب...

جشن روز سعدی

اطلس اثنی عشری

 

سعدی در دیباچه ی گلستان می گوید که شبی تامل ایام گذشته می کرده و بر عمر تلف کرده، تاسف می خورده‌. او آن چنان پریشان و پشیمان می شود که گوشه نشین می شود، در سکوت و انزوا.

مدتی بعد یکی از دوستان به دیدارش  می رود و وقتی از تصمیم سعدی با خبر می شود، هر طور هست او را از این کار  منصرف می کند.  به اصرار بسیار سعدی را به حرف می آورد و او را با خود به بوستان می برد. در باغ بهاری گردش می کنند. شب هم می مانند و  بامداد فردا دوست سعدی دامنی گل و ریحان و سنبل پر می کند که به شهر ببرند. سعدی  می گوید: گل بستان بقایی ندارد. گلستانی توانم نوشت که باد خزان و گردش زمان بدان گزندی نرساند. یار مهربان،  دامن گل ریخته  و دامن سعدی را می گیرد و از او قول می گیرد که گلستان را بنویسد.

ادامه مطلب...

شاهرخ‌ مسکوب، شاهینِ‌ بلندپروازِ‌ اندیشه ‌و فرهنگ

جلیل دوستخواه

 

شاهرخ مِسکوب(۲۰ دی ۱۳۰۲ در بابل– ۲۳ فروردین ۱۳۸۴ در پاریس) پژوهشگر، شاهنامه‌پژوه، مترجم و نویسنده ایرانی بود. یادش گرامی باد.

شاهرخ مسکوب (بابل ۱۳۰۴- پاریس ۱۳۸۴) ، پس از ده‌ها سال پویایی و کوشش و جُست و جو، سرانجام در غُربتی جانکاه و دل‌آزار و به دور از سرزمینی که عمری بدان و به مردمش مِهر می‌وَرزید، قلم از دست فرو نهاد و کارنامه‌ی ِ سرشار و گرانْ‌بارش را به  گَنجورِ هوشیار و نَقّادِ  ‌ِزمان‌ سپرد تا آن‌ را در گنجِ‌ شایگان‌ فرهنگ ‌ایرانی ‌و انسانی،‌ نگاه‌ دارد و به‌ اکنونیان‌ ‌و آیندگان‌ عرضه ‌کند.

یکی ‌از ‌دوستانِ ‌قدیم  ِمسکوب ، ‌در سوگِ ‌او ‌قلم ‌را گریاند و دردمندانه ‌نوشت:

« شاهرخ آن خاک را بسیار دوست داشت. نمی‌دانم کجا دَفنَش خواهند کرد. امّا هر کجا  که باشد، از آن بویِ خاکِ ایران، بویِ شاهنامه، بویِ رستم، بویِ  تهمینه، بویِ اسفندیار و بویِ سهراب به مشام جان هر زایری‌ خواهد رسید. اکنون بزرگی دیگر از فرهنگِ ایران‌زمین، نقاب‌خاک ‌را بر دیدگان ‌کشیده ‌است.اوبختِ ‌بوییدن‌ دیگرباره‌ی ‌خاکش ‌را نداشت.».

 

ادامه مطلب...