قصّه‌های شیرین ایرانی مرزبان‌نامه - شـغال خـــرسوار

 

شغالی نزدیک باغ انگوری لانه داشت. هر روز از سوراخ دیوار وارد باغ می‌شد و تا می‌توانست، انگور می‌خورد. بقیّه را هم له می‌کرد و از بین می‌برد. باغبان وقتی فهمید دزد انگورها شغال است، چماقش را برداشت و در گوشه‌ای پنهان شد...

 

ادامه مطلب...

داستان کوتاه - «بخت و اقبال»

شیر بزرگ، بیمار شده و در بستر افتاده بود. تمام حیوانات، ناراحت و نگران از اینکه مرگ شاه جنگل نزدیک است دور او جمع شده بودند. شیر با صدایی گرفته، آخرین وصیتش را چنین بیان داشت که بعد از او، شاهین بخت و اقبال بر شانه هر حیوانی که بنشیند او لایق شاهی جنگل است...

ادامه مطلب...

قصّه‌های شیرین ایرانی مرزبان‌نامه - غـــــلام بازرگان

بازرگان معروفی، غلامی داشت دانا و باوفا. غلام درست‌کار بود و وظایفش را به خوبی انجام می‌داد. بازرگان، غلام را دوست داشت و دلش می‌خواست برای او کاری کند.

روزی به غلام گفت: «می‌خواهم برای آخرین بار تو را به سفر بفرستم. وقتی برگشتی، تو را آزاد می‌کنم و پول کافی بهت می‌دهم تا با آن کار کنی و آقای خودت باشی.»

غلام خیلی خوشحال شد و خدا را شکر کرد...

ادامه مطلب...

امثال و حکم فارسی - هرِ را از برِ تشخیص نمی‌دهد!

مثل «هرِ» را از«بِر» تشخیص نمی‌دهد، ازآن مثل‌هایی است که در روستا و کوهستان زاده شده و با مرور زمان شهری شده و در فرهنگ شهر و شهرنشینی اتراق کرده است.

ادامه مطلب...

قصّه‌های شیرین ایرانی مرزبان‌نامه - دوست دانا

سال‌ها پیش، دهقانی بود که زمین و باغ زیادی داشت. پسری هم داشت تنبل و بیکار که جز خوش‌گذرانی کار دیگری نداشت. پسر هر شب با دوستانش به خوش‌گذرانی می‌رفت. دهقان هر چه او را نصیحت می‌کرد که دست از این کارها بردارد و به فکر زندگی‌اش باشد، گوش نمی‌کرد.

ادامه مطلب...