آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

«آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت» از مثل‌های بسیار معروفی است که داستانش در کتاب وزین کلیله و دمنه چنین نقل شده است: «آورده‌اند که مردی پارسا با بازرگانی ـ که روغن گوسفند و شهد می‌فروخت ـ همسایه بود. بازرگان هر روز از بضاعت خویش برای قوت روزانه زاهد چیزی می‌فرستاد. زاهد از قوت روزانه مرحمتی مقداری را در سبویی می‌کرد و به کناری می‌گذاشت. تا این‌که سبو پر شد.

جوجه را آخر پاییز می‌شمارند!

یکی از مثل‌های شیرین فارسی که ـ بعضاً ـ در رجزخوانی‌ها و خودنمایی‌ها کاربرد دارد، این مثل معروف است: که «جوجه را آخر پاییز می‌شمارند!»

البته منظور جوجه‌های طبیعی از مادران طبیعی‌زاست...