شعری نجیب از باور

شعری از نجیب باور

 

از قندهار، از بلخ از پغمان بیا پنجشیر

از فاریاب، از غزنه از واخان بیا پنجشیر

تا مردمان کاکه اش در خدمتت باشند

از پنجپیران، خنج تا پریان بیا پنجشیر

روباه را در خاک مغروران نباشد راه

با خوی آهو، با دل شیران بیا پنجشیر

ادامه مطلب...

شعری از «باور» برای پارسی

شعری از «نجیب باور » / شاعر فارسی سرا

 

حتا اگر با مشت بر بندی دهانم را

از من نمی گیری شکوه واژگانم را

حرف مرا از سند تا پامیر می فهمند

بیهوده کمتر ترجمانی کن زبانم را

زین بادهای هرزه می دانم گزندی نیست

کاخ بلند پارسی و آشیانم را

پیغام عشق آرش جغرافیایم بود

تیری که با خود برد نیروی کمانم را

خواهم دری گویم بخواهم فارسی گویم

در نام چندین قرن می بینی نشانم را

با این زبان مادری پرواز خواهم کرد

حتا اگر محدود خواهی آسمانم را

با سوزنت آن پینه های خویشتن را دوز

قیچی مکن ای بی حیا دیگر زبانم را

غزلی از سعدی

گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری

من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری

 تا نکند وفای تو در دل من تغیری

چشم نمی‌کنم به خود تا چه رسد به دیگری

 خود نبود و گر بود تا به قیامت آزری

بت نکند به نیکوی چون تو بدیع پیکری

 سرو روان ندیده‌ام جز تو به هیچ کشوری

هم نشنیده‌ام که زاد از پدری و مادری

گر به کنار آسمان چون تو برآید اختری

روی بپوشد آفتاب از نظرش به معجری

 حاجت گوش و گردنت نیست به زر و زیوری

یا به خضاب و سرمه‌ای یا به عبیر و عنبری

 تاب وغا نیاورد قوت هیچ صفدری

گر تو بدین مشاهدت حمله بری به لشکری

 بسته‌ام از جهانیان بر دل تنگ من دری

تا نکنم به هیچ کس گوشه چشم خاطری

 گرچه تو بهتری و من از همه خلق کمتری

شاید اگر نظر کند محتشمی به چاکری

 باک مدار سعدیا گر به فدا رود سری

هر که به معظمی رسد ترک دهد محقری

مرزهای ایرانشهر

شعری از محمدرضا شفیعی کدکنی به یاد ایرج افشار

 

خط‌ های روی نقشه به دیوار؟

و آن سیم خاردار؟

ـ نه هرگز!

معنای من کجاست، پس اکنون؟

در تنگ این حصار؟

ـ نه هرگز!

 

از سیم خاردار گذر کن

بگذر ز خار و صخره خارا

آن سوی بادکوبه و گنجه

و آن سوی مرو و بلخ و بخارا

ادامه مطلب...

هم زبانانِ من اند؛ شعری برای ایران از شادروان فریدون مشیری

سروده شادروان فریدون مشیری

 

آفتابت

      که فروغ رخ زرتشت در آن گل کرده است

آسمانت

       که ز خمخانه حافظ قدحی آورده است

کوهسارت

       که بر آن همت فردوسی پر گسترده است

بوستانت

        کز نسیم نفس سعدی جان پرورده است

                                                    همزبانان من اند

ادامه مطلب...

بهار...

دکتر محمد علی سجادیه

 

چو تابنده نوروز مهر آفرین

زند بوسه بر چهر ایران زمین

فروزان شود آفتاب بهار

چو ارژنگ مانی شود روزگار

ادامه مطلب...

شعر «زبان فارسی» سروده ی بانو توران شهریاری (بهرامی)

زبان پارسی(1) دُرّیست شهوار

نه دُر، دریای جوشانِ گهربار

فرو مانَد زبانها از بیانش

 بُوَد برتر ز گوهر واژگانش

به ذاتش انگبین و قند دارد

به تار وپود دل پیوند دارد

چنان پیوسته با دلها و جانها

که دیهیمی است بر فرقِ زبانها

 

ادامه مطلب...

رباعی‌هایی از 24 شاعر نوشناخته‌ی آذربایجانی

برگرفته از کتاب نزهة‌المجالس

 

تبریز

 

 کمربند معشوق

گر چه ز میانت به ستوه است کمر

 زان گنبد سیمین به شکوه است کمر

فی الجمله کمر ز کوه سیمین بگشا

زیرا که خود آرایش کوه است کمر

   ابوالفضل تبریزی

 

  تنه زدن معشوق

دلدار که دل به غصّه پروردم از او

 دلدار من است اگر چه با دردم از او

در رهگذری دوش، بری بر من زد

المنّۀ‌لله که بری خوردم از او

حمید تبریزی

ادامه مطلب...

شعری از شاعر تاجیکستانی برای ایران

اسکندرعیدی زاده ختلانی، شاعرتاجیکستان

 

درخون من غرورِ نیاکان نهفته است

خشم و ستیزِ رستم دستان نهفته است

در تنگنای سینه ی حسرت کشیده ام

گهواره ی بصیرت مردان نهفته است

خاک مرا جزیره ی خشکی گمان مبر

دریای بیکران و خروشان نهفته است

حالی دل مرا تو ز تاب و توان مدان

شیر ژیان میان نیستان نهفته است

پنداشتی که ریشه ی پیوند من گسست؟

در سینه ام هزار خراسان نهفته است

جشن سده در شعر بزرگان

جشن سده، آغاز فرا رسیدن نور، روشنایی و نوروز بر ایرانیان گرامی باد

 

بیارایید این آتش زردهشت

بگیرد همی زند و اوستا به مشت

 

نگهدار این فال جشن سده

همین فر نوروز و آتشکده

ادامه مطلب...