شعری از «باور» برای پارسی

  • پرینت

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

شعری از «نجیب باور » / شاعر فارسی سرا

 

حتا اگر با مشت بر بندی دهانم را

از من نمی گیری شکوه واژگانم را

حرف مرا از سند تا پامیر می فهمند

بیهوده کمتر ترجمانی کن زبانم را

زین بادهای هرزه می دانم گزندی نیست

کاخ بلند پارسی و آشیانم را

پیغام عشق آرش جغرافیایم بود

تیری که با خود برد نیروی کمانم را

خواهم دری گویم بخواهم فارسی گویم

در نام چندین قرن می بینی نشانم را

با این زبان مادری پرواز خواهم کرد

حتا اگر محدود خواهی آسمانم را

با سوزنت آن پینه های خویشتن را دوز

قیچی مکن ای بی حیا دیگر زبانم را