درسنامه ی مدیریت و رهبری به زبان سعدی

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

 

هنگام خوانِش ادبيات ذهن به پرواز در مي‌آيد، گسترده مي‌شود، هم‌ذات پنداري مي‌كند و به گونه‌اي انسان خود را هنرپيشه مستقيم يك روايت مي‌پندارد و اين همه كافيست تا انسان مسير تكامل را بجويد، حركت كند و براي زندگي پر رمز و رازش بياموزد.

در چند دهه اخير جريان جدي و گسترده‌اي از ايجاد موضوعات بين رشته‌اي در جوامع و مراكز دانشي در حركت است و در همين راستا بسياري رشته‌هاي دانشگاهي به صورت چند موضوعي(بين رشته‌ای) تعريف شده‌اند و اين رويكرد به سرعت در حال گسترش است و مي‌توان گفت ادبيات و به ويژه شعر، اين سخن منظومِ خيال برانگيزِ آهنگينِ پيام‌دار، يك زمينه‌ي علمي بين‌رشته‌اي است كه مي‌توان در آن به بن مايه‌هاي هر آنچه براي زندگي بايسته است دست يافت و اين امر در شعر ناب ايراني به زيبايي و سادگي قابل دستيابي است به نحوي كه برخي آثار فاخر پارسي همچون شاهنامه فردوسي گنجينه حكمت و خردمندي، گلستان سعدي مرجع بزرگ فرهنگ و تربيت انساني، مثنوي مولوي راهنماي انسان شدن، منطق‌الطير عطار اين كتاب انديشه ساز و انديشه برانگيز، آثار بي بديل نظامي و ديگر ستاره‌هاي درخشان آسمان فرهنگ و ادب پارسي به عنوان شاه بيت‌هاي تاريخ ادبيات ايران بزرگ دربرگيرنده‌ي بسياري از آن چيزهايي است كه يك جامعه‌ي انساني بالنده، حتي در شرايط پيشرفت‌هاي تكنولوژيك امروزي به آن نيازمند است.

شايد بتوان بزرگترين خطاي تاريخي ما به ويژه در حوزه‌ علوم انساني را دور شدن از خود و تقليد بدون فهم كامل (به فرموده مولوي علم نيمه تمام!) از انديشه‌هاي قالبي و تئوري‌هاي وارداتي از دنياي پيشرفته دانست كه حكما فرموده‌اند: "خلق را تقليدشان بر باد داد!" بي ترديد اگر نظريه‌ها و مدلهاي علمي وارداتي را همراه با ريشه‌ها و فلسفه آن درك كرده و درست به كار مي‌گرفتيم ، اكنون فضاي كسب و كار ما بايد در شرايط بسيار بهتري به سر مي‌برد چرا كه همين مدل­ها و فرمول­هاست كه دنياي غرب را به نتايج حيرت­آور امروزي دستكم در حوزه اقتصاد و تکنولوژی رسانده است! در حالي كه بررسي سير تحولات زيرساختي صنعتي و مديريتي كشور ما از آغاز تاكنون چنين نمي‌نمايد و شايد ارزيابي كلي در اين خصوص اين باشد كه ما به شدت دچار يك بيماري مزمن هستيم و آن " فقر فلسفي" است.

اين گام كوچك که در آغاز راه است تنها در حد طرح بوده و امید آن دارد که پنجره‌اي را براي حرفه‌اي‌هاي مديريت و رهبری و پژوهندگان دانشمند و جوان ايران‌دوست بگشايد و در آينده‌اي نزديك شاهد پژوهش‌هاي بیشتر و ژرف‌تر در درياي معاني بيكران ادبيات و منابع ارزشمند ايراني باشيم و از اين پس دست كم در كنار بهره‌مندي از مدل‌ها، استانداردها و انديشه‌هاي كارآمد وارداتي براي كاربرد در سازوكارهاي سازماني و رويكردهاي مديريتي، نيم نگاهي هم به منابع بنيادين ايراني داشته باشيم و آنچه خود داريم را تنها از بيگانه تمنا نكنيم تا از آنچه كه "مي‌دانيم" بيشتر "بدانيم" و با حسرت مصداق اين سخن نگرديم كه:     اگر ايراني مي‌دانست، آنچه را مي‌داند...!

افسوس! كه اگر كمي اهل بيان و شنيدن جملات كوتاه و آموزنده باشيم كم نيستند سخناني كه در يك جمله كوتاه از بزرگان مي‌گوييم و مي‌شنويم، آنتوني رابينز چنين گفته، اسپنسر جانسون چنان گفته، شگفتا از سخن پيتر دراكر و چه سخني گفته ایلان ماسک  و... !!!!! و البته در بزرگي ايشان ترديدي نيست اما چنان چه يك پژوهش سطحي هم در جامعه صورت پذيرد حتي در يك جمع دانشجويي و علمي فكر مي­كنيد چند نفر از مخاطبين از بزرگي انديشه‌هاي سعدي آگاهي دارند؟ بي ترديد تعداد قابل توجهي نخواهند بود و يا اگر هم آگاهي باشد خيلي سطحي و بسياري را هم او را حداكثر يك شاعر مي­شناسند! در حالي كه سعدي يك دانشمند ميان رشته‌اي است كه انديشه‌هاي ناب خود را براي زندگي و نيكبختي انسان در قالب شعر و نثر جذاب بيان داشته است.

به راستي چرا چنين نيست؟ در پاسخ باید گفت که به نظر مي‌رسد وجدان جمعي جامعه ايراني به ورطه خود فراموشي افتاده است!. آيا هنگام آن نيامده است كه همه ما به ويژه دست اندركاران بخش فرهنگي جامعه ، اندكي دست در يك حركت هماهنگ براي نيكبختي جامعه بيش از پيش از اين آبشخورهاي ارزشمند خودي استفاده كنند.

حقيقت آن است كه بررسي هر چند اجمالي در برخي آثار ادبي پارسي (نظم و نثر) نشان مي‌دهد كه بسياري از آموزه­هاي مديريت و توسعه (كه اندكي بيش از يك سده است به عنوان يك حوزه دانشي مستقل مطرح است)، جايگاه قابل توجهي در ادبيات سده‌هاي پيشين دارند و آموزه‌هاي مديريتي و سازماني بي‌شماري به زبان شعر همچون مروارید در ژرفناي درياي ادبيات وجود دارند كه اگر خوانده و كاويده شوند سر از صدف‌هاي خود بر خواهند آورد و هر يك خواهند توانست چراغي فراراه دنياي كسب و كار امروز باشند و در اين ميان ادبيات شيرين و ژرف پارسي جايگاه ويژه‌اي دارد چرا كه هم انساني است، هم عمري دراز دارد، هم در دسترس است و هم با جان و انديشه هر ايراني پيوندي ژرف و تاريخي دارد.

این یادداشت که در چند شماره به حضور خوانندگان فرهیخته پیشکش می شود با اندیشه های سعدی پیوند دارد. حکیمی که اگر آموزه‌هاي اندیشمندانه او را بخوانی، با اندكي توجه بيشتر به ژرفاي سخن درمي‌ماني كه اين انسان بزرگ روان شناس بوده، جامعه شناس بوده، انديشمند حوزه مديريت و اقتصاد بوده، كارشناس دين بوده، معلم اخلاق بوده، دانش سياست و حكومت و مدیریت مي‌دانسته يا استاد علوم تربيتي بوده و يا ... و شگفتي ديگري كه به آن درماندگي افزوده مي‌شود بي مرزي زماني و مكاني انديشه‌هاي ناب اين ابرمرد پارسي­گوي است. هر يك از فرموده­هاي کوتاه و بلند سعدي، دريايي از معناي بيكران را در خود دارد به فرموده شاعر:   "دل هر ذره را که بشکافی         آفتابیش در میان بینی"

سعدي در هر واژه‌اي كه به كار مي‌گيرد تنها در پي انتقال معناي آن واژه به مخاطب نيست بلكه گاهي با يك يا چند واژه‌ي كوتاه، بيكراني از معنا را هدف قرار مي‌دهد كه انسان به وجد و شگفتي مي‌آيد و بايد اقرار كرد كه اين همه دانش در يك جا حقيقتا کمیاب و بي‌همتاست و با اين تعبير، سعدي يك دانشگاه است و به بيان شاعر بايد به او گفت: '' آنچه همه خوبان دارند تو تنها داري''

برای آغاز ورود به فضای اندیشه ورزی این اندیشمند، تک بیت­ های گزیده حامل اندیشه و آموزه­ های ناب ایشان در زیر آمده است:

 پادشاهي كه طرح ظلم افكند                 پای ديوار ملك خويش بكند

سرهنگ لطیف خوی دلدار                       بهتر ز فقیه مردم آزار

ترك دنيا به مردم آموزند                          خويشتن سيم و غله اندوزند

کسی گوی دولت ز میدان ربود                 که در بند آسایش خلق بود

نيم ناني گر خورد مرد خدا                       بذل درويشان كند نيمي دگر

تا مرد سخن نگفته باشد                         عيب و هنرش نهفته باشد

با فرومايه روزگار مبر                                كز نی بوريا شكر نخوري

چو كردي با كلوخ انداز پيكار                      سر خود را به ناداني شكستي

نماند ستمكار بد روزگار                           بماند بر او لعنت پايدار

چو از قومي يكي بي دانشي كرد                نه كه را منزلت ماند نه مه را

نبشته است بر گور بهرام گور                    كه دست كرم به ز بازوی زور

پسندیده است بخشایش ولیکن                 منه بر ریش خلق­ آزار مرهم

ترحم بر پلنگ تیز دندان                             ستمکاری بود بر گوسفندان

عامي نادان پريشان روزگار                      به ز دانشمند ناپرهيزگار

اندک اندک به هم شود بسیار                  دانه دانه است غلّه در انبار

یا مکن با پیلبانان دوستی                       یا طلب کن خانه ای در خورد پیل

سرکه از دسترنج خویش و تره                   بهتر از نان دهخدا و بره

هر كه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد      بي گمان عيب تو پيش دگران خواهد برد

دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود   هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست؟

گرت ز دست برآید، چو نخل باش کریم       ورت بدست نیاید، چو سرو باش آزاد

ندهد هوشمند روشن راي                        به فرومايه كارهاي خطير

بوریا باف اگر چه بافنده است                    نبرندش به کارگاه حریر

جهان اي برادر نماند به كس                    دل اندر جهان­آفرين بند و بس

چو آهنگ رفتن كند جان پاك                  چه بر تخت مردن چه بر تيره خاك

چو دخلت نيست خرج آهسته تر كن ...

" از كوزه همان برون تراود كه در اوست"

سعدی در قالب نثر نیز سخنان ناب و آموزنده­ای دارد که نمونه ­هایی را در زیر می­ خوانیم:

سه چيز پايدار نماند: مال بي تجارت، علم بي بحث، ملك بي‌سياست.

شدّت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب

هرکه در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند

استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد، ضایع

از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سَروری را نشاید

نه هر که در مجادله چست، در معامله درست

نه هرچه به صورت نکوست سیرت زیبا در اوست

آن که ناگاه کسی گشت به چیزی نرسد

یکی را گفتند عالِم بی­عمل به چه ماند؟ گفت به زنبور بی­عسل

هركه را زر در ترازوست، زور در بازوست    

دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند. یکی از آن که اندوخت و نخورد و دیگری آن که آموخت و نکرد!  

هر كه علم خواند و عمل نكرد بدان ماند كه گاو راند و تخم نيفشاند

تا توانی درون کس مخراش

مردمان را عیب نهانی پیدا مکن

مناسب سیرت ارباب همت نیست یکی را به لطف امیدوار کردن و باز به ناامیدی خسته گردانیدن.

هرکه بر زیردستان نبخشاید به جور زبَردستان گرفتار آید

جان پدر تو نیز اگر بخفتی به که در پوستین مردم افتی

نصیحت پادشاهان گفتن کسی را مسلم است که بیم سر ندارد یا امید زر

خلاف راه صواب است و عكس راي اولوالالباب،  دارو به گمان خوردن و راه ناديده بي كاروان رفتن  

دوستی را که به عمری فراچنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند

هر که سخن نسنجد از جواب برنجد

دروغ گفتن به ضربت لازم مانَد اگر نیز جراحت درست شود نشان بماند

در ادامه نتیجه جستجوی گزیده ­هایی از مجموعه آثار سعدی در قالب شعر و نثر ، آنهایی که درسی از مدیریت در خود داشتند آمده است و این شماره نمونه هایی از بوستان است.

نمونه شماره 1

شنیدم که در وقت نزع روان                          به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطر نگهدار درویش باش                       نه در بند آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیــــار تو کس                         چو آسایش خویش جویی و بس

نیاید به نزدیک دانـــــا پسند                       شبان خفته و گرگ در گوسفند

برو پاس درویش محتــاج دار                        که شاه از رعیت بود تاجــدار

رعیت چو بیخ­اند و سلطان درخت                    درخت ای پسر، باشد از بیخ سخت

مکن تا توانی دل خلــــق ریش                    وگر مي‌كُني ­مي‌كَني ­بيخ­ خويش
گزند کسان­اش نیاید پسند                            که ترسد که در ملکش آید گزند

وگر در سرشت وی این خوی نیست                در آن کشور آسودگی بوی نیست

فراخی در آن مرز و کشور مخواه                     که دلتنگ بینی رعیت ز شــاه

دگر کشور آباد بیند به خواب                          که دارد دل اهل کشور خراب

خرابی و بدنامی آید ز جـــور                         رسد پیش­بین این سخن را به غور

رعیت نشـــاید به بی­داد کشت                      که مر سلطنت را پناه­اند و پشت

بوستان سعدی – باب اول

نمونه شماره 2

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت                در آن دم­ که چشمش­ ز دیدن بخفت

بر آن باش تا هرچه نیت کنی                        نظر در صلاح رعیت کنی

الا تا نپیچی سر از عدل و رای                      که مردم ز دستت نپیچند پای

گریزد رعیت ز بیدادگر                                  کند نام زشتش به گیتی سمر

بسی بر نیاید که بنیاد خود                           بکند آن که بنهاد بنیاد بد

خرابی کند مرد شمشیر زن                          نه چندان که دود دل طفل و زن

چراغی که بیوه زنی برفروخت                       بسی دیده باشی که شهری بسوخت

از آن بهره‌ورتر در آفاق کیست                       که در ملک رانی به انصاف زیست

خداترس را بر رعیت گمار                             که معمار ملک است پرهیزگار

بد اندیش توست آن و خونخوار خلق               که نفع تو جوید در آزار خلق

ریاست به دست کسانی خطاست                که از دستشان دست ها برخداست

بوستان سعدی - باب اول

برخی آموزه­ های کلیدی:

برشمردن وظایف رهبران، این که باید زیردستان را پاس بدارند/ آسایش آنها را فراهم کنند / نسبت به آنها دغدغه داشته باشند/ توجه به نقش دل در مدیریت کنند/ جبران خدمت عادلانه/ کافی/ مناسب کنند / توجه به مصالح زیردستان در تصمیمات مدیریتی داشته باشند / به عقل و خردمندی در مدیریت توجه کنند/ به انصاف و دادگری در مدیریت توجه کنند /  پرهیز دادن مخاطب از پنهان کردن نام بزرگان (برخی مدیران با ورود خویش به یک سازمان و منصب تمام تلاش خود را برای پنهان کردن و از بین بردن آثار و نشانه­های مدیران قبلی به کار می­گیرند)

نمونه شماره 3

اگر ملک بر جم بماندی و بخت      تو را کی میسر شدی تاج و تخت؟

چنين گفت ديوانه  هوشيار                            چو ديدش پسر روز ديگر سوار

زهي ملك و دوران سر در نشيب     پدر رفت و پاي پسر در ركيب

نكويي كن امسال چون دِه توراست  كه سال دگر ديگري دهخداست

بوستان سعدی – باب اول            

نمونه شماره 4

شنیدم که یک بار در حله‌ای                         سخن گفت با عابدی کله‌ای

که من فر فرماندهی داشتم                           به سر بر کلاه مهی داشتم

سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق       گرفتم به بازوی دولت عراق

طمع کرده بودم که کرمان خورم     که ناگه بخوردند کرمان سرم

بکن پنبهٔ غفلت از گوش هوش    که از مردگان پندت آید به گوش

بوستان سعدی- باب اول

برخی آموزه ­های کلیدی:

منصب و مدیریت موقتی و گذراست

نمونه شماره 5

چو دشمن خر روستایی برد                           ملک باج و ده یک چرا می‌خورد؟

مخالف خرش برد و سلطان خراج                     چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟

رعیت درخت است اگر پروری                         به کام دل دوستان بر خوری

اگر زیردستی در آید ز پای                            حذر کن ز نالیدنش بر خدای

بوستان سعدی – باب اول

برخی آموزه ­های کلیدی:

منابع سازمان و کشور که در قالب خراج و مالیات و... گردآوری می شود، ملک طلق مدیران نیست! در برابر آن رهبران تکلیف دارند تا دادگری کنند و رعیت را پاس بدارند

نمونه شماره 6

خبرداری از خسروان عجم                            که کردند بر زیردستان ستم؟

نه آن شوکت و پادشایی بماند                       نه آن ظلم بر روستایی بماند

خطا بین که بر دست ظالم برفت                   جهان ماند و با او مظالم برفت

خنک روز محشر تن دادگر                            که در سایهٔ عرش دارد مقر

به قومی که نیکی پسندد خدای                   دهد خسروی عادل و نیک رای

چو خواهد که ویران شود عالمی                    کند ملک در پنجهٔ ظالمی

وگر جور در پادشایی کنی                             پس از پادشایی گدایی کنی

حرام است بر پادشه خواب خوش                   چو باشد ضعیف از قوی بارکش

میازار عامی به یک خردله                           که سلطان شبان است و عامی گله

چو پرخاش بینند و بیداد از او                        شبان نیست،گرگ است، فریاد ازاو

بد انجام رفت و بد اندیشه کرد                     که با زیردستان جفا، پیشه کرد

به سختی و سستی بر این بگذرد               بماند بر او سال­ ها نام بد

نخواهی که نفرین کنند از پست                  نکو باش تا بد نگوید کست

بوستان سعدی – باب اول

برخی آموزه­ های کلیدی:

ماندگاری پیامدهای رفتار رهبران جامعه / زنهار دادن رهبران از پادافره رفتارهایشان

نمونه شماره 7

اگر بد کنی چشم نیکی مدار                          که هرگز نیارد گز انگور بار

نپندارم ای در خزان کشته جو                        که گندم ستـانی به وقت درو

درخت زقوم ار به جان پروری         مپندار هرگز کزو بر خـــوری

رطب ناورد چوب خــرزهره بار       چو تخم افکنی، بر همان چشم­دار

بوستان سعدی – باب اول

نمونه شماره 8

اگر در سرای سعادت کس است      ز گفتار سعدیش حرفی بس است

همین­ات بسنده‌ است اگر بشنوی     که گر خار کاری سمن ندروی

بوستان سعدی – باب اول

نمونه شماره 9

چو دشنام گویی دعا نشنوی                          به جز کشته­ ی خویشتن ندروی

بوستان سعدی – باب ششم

برخی آموزه­ های کلیدی:

هر چه کنی کشت همان بدروی! / رویکرد نتیجه مداری بر پایه عقلانیت

نمونه شماره 10

به پیکار دشمن دلیران فرست                        هژبران به ناورد شیران فرست

به رای جهاندیدگان کار کن                          که صید آزموده‌ست گرگ کهن

گرت مملکت باید آراسته                              مده کار معظم به نوخاسته

به خردان مفرمای کار درشت                        که سندان نشاید شکستن به مشت

رعیت نوازی و سر لشکری                           نه کاری است بازیچه و سرسری

نخواهی که ضایع شود روزگار        به ناکاردیده مفرمای کار

بوستان سعدی – باب اول

نمونه شماره 11

بر انداز بیخی که خار آورد                            درختی بپرور که بار آورد

کسی را بده پایه­ی مهتران                            که بر کهتران سر ندارد گران

مبخشای بر هر کجا ظالمی است     که رحمت بر او جور برعالمی است

جهان‌سوز را کشته بهتر چراغ                        یکی به در آتش که خلقی به داغ

هر آن کس که بر دزد رحمت کند   به بازوی خود کاروان می‌زند

جفا پیشگان را بده سر به باد                        ستم بر ستم پیشه عدل است و داد

بوستان سعدی – باب دوم

نمونه شماره 12

چو سلطان عنایت کند با بدان                        کجا ماند آسایش بخردان؟

نخواهم در این نوع گفتن بسی       که حرفی بس ار کار بندد کسی

بوستان – باب ششم

برخی آموزه­ های کلیدی:

برخی آموزه­ های کلیدی:

توجه به اصالت شایستگی/ کارسپاری خردمندانه / به کار گماری مبتنی بر شایستگی/ تناسب شغلی / ضرورت انتصاب درست در جایگاه های مدیریتی / مدیر ناشایسته عالم را (سازمان را) نابود می­ کند/ خطر قدرتمندی ناشایستگان

برخورد سهل انگارانه با مفسدان به گونه ای پذیرش رسمی فساد توسط حاکمیت است که نتیجه آن آسایش شهروندان سلب می شود.

نمونه شماره 13

درآمد به ایوان شاهنشهی                             که بختت جوان باد و دولت رهی

نرفتم در این مملکت منزلی                          کز آسیب آزرده دیدم دلی

ملک را همین ملک پیرایه بس                      که راضی نگرد به آزار کس

برد بر دل از جور غم بارها                            که نا آزموده کند کارها

چو قاضی به فکرت نویسد سجل     نگردد ز دستاربندان خجل

نظر کن چو سوفار داری به شست    نه آنگه که پرتاب کردی ز دست

سر پر غرور از تحمل تهی                            حرامش بود تاج شاهنشهی

چو لشکر برون تاخت خشم از کمیننه انصاف ماند نه تقوی نه دین

بوستان سعدی- باب اول

برخی آموزه ­های کلیدی:

تدبیر ملک با رهبری خردمندانه ممکن است / تامل کردن پیش از رفتار بایسته رهبران است

نمونه شماره 14

طریقت به جز خدمت خلق نیست                  به تسبیح و سجاده و دلق نیست

تو بر تخت سلطانی خویش باش                   به اخلاق پاکیزه درویش باش

قدم باید اندر طریقت نه دم                           که اصلی ندارد دم بی‌قدم

بوستان سعدی – باب اول

نمونه شماره 15

خبر یافت گردن‌کشی در عراق                     که می‌گفت مسکینی از زیر طاق

تو هم بر دری هستی امیدوار                      پس امید بر در نشینان برآر

نخواهی که باشد دلت دردمند                     دل دردمندان برآور ز بند

پریشانی خاطر دادخواه                               براندازد از مملکت پادشاه

تو خفته خنک در حرم نیمروز                        غریب از برون گو به گرما بسوز

ستاننده­ی داد آن کس خداست                   که نتواند از پادشه دادخواست

بوستان- باب اول

برخی آموزه­ های کلیدی:

لزوم عمل به دانسته ­ها / حکمرانی تنها سخنرانی نیست/ خدمت به ملت اصالت دارد/ دادگری، ضرورت رهبری است

 

نمونه شماره 16

مها زورمندی مکن با کهان                           که بر یک نمط می‌نماند جهان

سر پنجهٔ ناتوان بر مپیچ                            که گر دست یابد برآیی به هیچ

نبینی که چون با هم آیند مور                        ز شیران جنگی برآرند شور

بوستان سعدی – باب اول 

نمونه شماره 17

شنید این سخن پیر خم بوده پشت                به تندی برآورد بانگی درشت

که حق مهربان است بر دادگر                        ببخشای و بخشایش حق نگر

دعای من­ات کی شود سودمند                       اسیران محتاج در چاه و بند؟

تو ناکرده بر خلق بخشایشی                          کجا بینی از دولت آسایشی؟

کجا دست گیرد دعای وی­ات                            دعای ستمدیدگان در پی­ات؟

شنید این سخن شهریار عجم                        ز خشم و خجالت بر آمد به هم

برنجیدو پس با دل خویش گفت                       چه رنجم­ حق ­است­ این­ که­ درویش گفت

بفرمود تا هر که در بند بود                             به فرمانش آزاد کردند زود

بفرمود گنجینهٔ گوهرش                                 فشاندند در پای و زر بر سرش

بوستان سعدی- باب اول

نمونه شماره 18

چه خوش گفت فردوسی پاک زاد                    که رحمت بر آن تربت پاک باد

میازار موری که دانه‌کش است                        که جان داردوجان شیرین خوش است

سیاه اندرون باشد و سنگدل                          که خواهد که موری شود تنگدل

مزن بر سر ناتوان دست زور                            که روزی به پایش در افتی چو مور

درون فروماندگان شاد کن                               ز روز فروماندگی یاد کن

نبخشود بر حال پروانه شمع                           نگه کن که چون سوخت درپیش جمع

گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است                      تواناتر از تو هم آخر کسی است

دل زير دستان نبايد شكست                          مبادا كه روزي شوي زير دست
خدا را بر آن بنده بخشايش است                    كه خلق از وجودش در آسايش است

بوستان سعدی – باب دوم

برخی آموزه­ های کلیدی:

یک مانیفست مدیریت و رهبری/ تعریف حقوق انسانی/ توجه دادن رهبران و کارفرمایان به توجه به شان انسانی زیردستان (اهالی کشور)/ گوشزد کردن وظایف مدیریت در توجه به شهروندان و کارکنان/ و تکمیل می کند که: "ملوک از بهر پاس رعیتند نه رعیت از بهر پاس ملوک"