یادگاری که در این گنبد دوار بماند

  • پرینت

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

 

برگرفته از روزنامه جام جم، شنبه 20 مهر

زینب مرتضایی فرد

مرد نشسته و قفس را گذاشته جلویش. مرغ عشق سبز رنگ کنار جفتش توی قفس می‌چرخد. جعبه‌ای پر از پاکت روی قفس است. با صدای تقریبا بلند می‌گوید: «فال... فال... فال حافظ.» می‌ایستم؛ «آقا یه فال بدین.»
دوستم نگاهم می کند و می گوید: «مگه تو به فال اعتقاد داری؟ یعنی فکر می کنی حافظ هزار سال پیش بیکار بوده بنشینه درباره مشکلات امروز تو شعر بگه.» می خندم. پاکت فال را می گیرم سمتش. می گویم: «مساله اعتقاد نیست. این هم یک جور حافظ خواندن است دیگر. چه مشکلی دارد؟» پاکت را می گیرد و باز می کند.

با عجله شروع می کند به خواندن. کمی جا می خورم از این که به رغم واکنش اولیه اش خیلی سریع مشغول خواندن فال شده است. ابتدا شعر را می خواند و بعد هم شروع می کند به خواندن تعابیرش که همیشه با یک صاحب فال آغاز می شود و بی ربط ترین موارد را در مقایسه با مفهوم غزل حافظ می نویسد.

می گویم: «تو که اعتقاد نداری؟» می زند زیر خنده. کمی مکث می کند و می گوید: «نه... اعتقاد که ندارم اما می دونی فال همیشه شیرینه حالا اگه حافظ باشه شیرین تر.»

می خندیم و می گذریم. اما واقعا اغلب افراد فال را دوست دارند. چرا فال را دوست دارند؟ فال از کجا آمده و آدم ها از چه زمانی شروع کرده اند به فال گرفتن. حالا گیرم که از هر جایی هم شروع شده اما چه شده که این تفال زدن و فال گرفتن رسیده به سروده های یک شاعر رند شیرازی که کار خیلی ها برسد به جایی که کتابش را دست بگیرند و بگویند ای حافظ شیرازی تو کاشف هر رازی.... شب یلدا و پای سفره هفت سین لحظه تحویل سال، لحظه های عاشقی و هزاران لحظه کوچک و بزرگ دیگر.

واقعا چه اتفاقی افتاده که دیوان حافظ عضو جدایی ناپذیر لحظه های ایرانی ها شده و خیلی ها او را به مثابه یک غیب دان و فرد آگاه به اسرار می دانند و می خوانندش. محمدعلی اسلامی ندوشن استاد دانشگاه و محقق درباره این که چرا با دیوان حافظ فال می گیریم، می گوید: این یکی از عجایب اشعار حافظ است که در پشت کلمات و موسیقی آن چیزی وجود داردکه مخاطب را از معنا و مفهوم به سطحی بالاتر می برد و این یکی از دلایل فال گرفتن با حافظ و لسان الغیب نامیدن اوست.

البته حافظ را لسان الغیب هم می دانند و بسیار در این تصور هستند که او غیبگو است. ندوشن درباره این نگاه به حافظ هم توضیحاتی ارائه کرده و می افزاید: در شعر او چیزی وجود داردکه انسان را تا حدی قانع می کند که مطابق با نیتش حرکت کرده است. البته این غیب گویی نیست بلکه حافظ از زاویه ای زندگی را می بیند و لمس می کند و به بیان آن می پردازد که به نیت و خواست فال گیرنده نزدیک است.

او ادامه می دهد: یعنی ابهامی درشعرش وجود دارد که مخاطب را با این تصور که جواب حافظ به من بوده است قانع می کند. در هر صورت یک چیزی به مخاطب گفته می شود که در آن پیامی هست. یعنی هرگوشه از زندگی را بخواهید در موردش صحبت کنید حافظ در مورد آن حرف دارد و به شما جواب خواهد داد. چون موضوع معما گونه است به شما تسکین خاطر می دهد.

این مدرس دانشگاه تاکید می کند: آثار بزرگ زبان فارسی با تمام خصوصیاتی که دارند دارای خصوصیت مذکور نیستند. آنها ابهام و معنایی که در پشت ابیات شعر حافظ که زاییده تاریخ و فرهنگ ایران است را ندارند.

هیچ حرف تازه ای نیست

این حافظ پژوه می افزاید: هیچ حرف تازه ای در شعر حافظ نیست. او حرف هایی را می گوید که دیگران قبل از اوگفته اند. یعنی شاعری که حرف تازه ای نزده است توانسته در راس سخنوران قرار بگیرد به گونه ای که حرف های دیگران در حرف های او گم شود.

اسلامی ندوشن در ادامه با اشاره به عجایب حافظ، برخورد دوگانه انسان ها با حافظ را مهم ترین عجایب شعر او دانسته و تصریح می کند: این شخص هم مقدس هم ملعون شناخته شده است. از طرفی مطرود اندیشه های متعصب است و از طرف دیگر مردم با شعر او فال می گیرند و از آن کمک می خواهند.

او درباره محبوبیت حافظ اظهار می کند: مردم سرزمین هایی مانند تاجیکستان، ازبکستان، بخارا و سمرقند علاقه عجیبی به حافظ دارند. در ایران دیوان او را بالای سر مریض می گذارند تا خوب شود یا بالای سر کودک می گذارند تا چشم نخورد. یعنی دیوان حافظ را مقدس می دانند و به آن به عنوان یک کتاب نیمه آسمانی نگاه می کنند. عجیب این است که از سوی دیگر مدام در معرض طعنه سست دینی قرار داشته است و چند بار مقبره او را خراب کرده اند.

اسلامی ندوشن در پایان سخنانش می گوید: یک فرد توانا می تواند از نکات مثبت و منفی که اتفاق می افتد هر دو نتیجه را بگیرد. یعنی لازم نیست یک محیط با نشاط و خوب فراهم گردد تا اثری بزرگ خلق شود. بلکه برعکس هم می شود. به شرط آن که فرد گیرنده انسان توانایی باشد و بتواند از اوضاع و احوال استفاده کند و حافظ چنین بود.

حافظ نیاز جامعه ایرانی است

دکتر علی اصغر دادبه حافظ پژوه و مدرس دانشگاه، حافظ را نیاز جامعه ایرانی می داند. او در ابتدا توضیحاتی درباره مفهوم نیاز در ذهن مردم یک جامعه ارائه کرده و می افزاید: باید معنای نیاز روشن شود. وقتی از نیاز سخن می رود، ذهن بیشتر مردم به «نیازهای مادی» متوجه می شود و گمان می رود که نیاز، یعنی نیازهای مادی و بس. سخنانی از این گونه که: «اگر صبح تا شب بروی در دکان نانوایی شعر بخوانی، نانوا به تو نصف نان هم نخواهد داد» و «فکر نان کن که خربزه آب است» سخنانی و در واقع مغالطه هایی است رایج که محدود بودن نیازها را به نیازهای مادی در ذهن کوته نظران تائید می کند.

او می افزاید: حقیقت آن است که انسان دارای سه بعد یا سه جنبه است و لاجرم دارای سه گونه نیاز: جنبه یا بعد جسمانی ـ مادی، جنبه عقلانی و جنبه عاطفی. لازمه جنبه مادی وجودی انسان، نیازهای مـادی است که علم ـ علم تجربی ـ عهده دار رفع آن نیازهاست، از جنبه عقلانی انسان هم نیازهایی به بار می آید که فلسفه رفع کننده آن نیازهاست و سرانجام از جنبه عاطفی انسان هم نیازهایی پدید می آید که رفع آن نیازها از هنر به طور عام و از هنر شعر به طور خاص برمی آید.

این مدرس دانشگاه ادامه می دهد: به همین سبب است که یکی از نویسندگان و شاعران فرنگ، شارل بودلر، گفته است: «سه روز می توان بدون نان به سر برد؛ اما بی شعر، هرگز...!» و من می افزایم: «بی فلسفه هم هرگز...» یعنی که نیازهای معنوی (نیازهای عقلانی و عاطفی) اگر جدی تر از نیازهای مادی نباشند و اهمیتی بیش از نیازهای مادی نداشته باشند، کم از نیازهای مادی و بی اهمیت تر از آنها نیستند. کافی است به گرایش های مردم به موسیقی (و متاسفانه به موسیقی های مبتذل) توجه کنیم تا دریابیم که نیازهای عاطفی ـ احساسی تا چه پایه در زندگی موثرند.

او می گوید: وقتی هنر تا این حد رافع نیازهای عاطفی انسان است و وقتی نقش هنر شعر، که در طول قرون و اعصار در سرزمین ما وظیفه موسیقی را هم به عهده داشته است، تا این حد حائز اهمیت است، وضع شاعر شاعران، حافظ و نیاز ما به او روشن خواهد بود. به همین سبب به رغم سمومی که بر بوستان فرهنگ و شعر و ادب ما گذشته است و به رغم تهاجم فرهنگی که در جریان است، حضور حافظ و دیگر شاعران بزرگ ایران همچنان محسوس است و عامی ترین مردم ما هنوز از طریق تفال با حافظ پیوند دارند و حرف دلشان را از زبان او می شنوند و نیازهای عاطفی شان را در پرتو هنر آسمانی او رفع می کنند.

دادبه اظهار می کند: شاعران و متفکران بزرگ، فرهنگساز و هویت سازند و پشتوانه های فرهنگی محسوب می شوند و ستون های استوار بنیاد هویت ملی به شمار می آیند و هویت ملی ما بی وجود و بی حضور فردوسی و سعدی و حافظ و... بی معناست. به هویت سازی در بسیاری از سرزمین های اطرافمان، از جمله سرزمین های به اصطلاح آسیای میانه و نیز به ربودن شخصیت ها (شاعران و متفکران) و به زور آنان را از آنِ خود کردن بنگرید تا حقیقت روشن شود؛ حقیقتی که روشن هم هست!

حافظ، هوشمند هوشمندان

او درباره شخصیت حافظ می گوید: حافظ، هوشمندِ هوشمندان است. هوشمندی و بزرگی، با یکدیگر نسبت مستقیم دارند. هیچ متفکر بزرگ و هیچ شاعر بزرگی نیست که هوشمند نباشد و حافظ چنان که شاعر شاعران است، هوشمند هوشمندان و زیرکِ زیرکان هم است. یکی از جلوه های رندی، زیرکی و هوشمندی و لاجرم دردمندی است که رند، روشنفکر روشن بین روشن رایی است که نیک می فهمد و نیک می شناسد و سخت احساس مسئولیت می کند و به همین سبب با ناروایی ها و نابکاری ها می ستیزد. ستیز حافظ با محتسب وصوفی و زاهد ریایی که در مردم فریبی و سلطه جویی مشارکت دارند و نقدهای زیرکانه و هنرمندانه وی از نابکاری های این جماعت، گواهی است صادق بر اثبات این حقیقت که حافظ از اوضاع و احوال روزگار خود بخوبی آگاه بود و هوشمندانه برآنچه باید، انگشت می نهاد.

دادبه توضیح می دهد: نیازی نیست در این مجال اندک به ابیاتی چون «محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببُرد...» و «صوفی نهاد دام و سرحقه باز کرد» و «احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان...» و «یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید» و همانند آن استشهاد کنم که آشنایان سخن حافظ نیک می دانند که این رند هوشمند عالم سوز در سراسر دیوان خود چه سان «آن حکایت ها که از نهفتنشان دیگ سینه جوش می زند، به صوت چنگ بازگفته است». در سوگنامة شاه شیخ ابواسحاق به مطلع «یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود» تامل کنیم تا به هوشمندی و ژرف نگری حافظ پی ببریم؛ در یک کلام می گویم: حافظ نه بدان سبب حافظ شد و زبان مردم ایران گشت که سرود: «زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم»، و نه بدان سبب که گفت: «در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد»، بلکه بدان سبب که فریاد برآورد:

ناموس عشق و رونق عشاق می بَرَند

عیب جوان و سرزنش پیر می کنند

گویند: رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند

و فریادهای هوشمندانه و دردمندانه ای از این دست که در ورای قرون و اعصار همچنان به گوش جان مردم ایران می رسد.