آشنایی با شاهنامه 84 - پایان کارِ دارا

فـــراوان زایـــرانیـــان کشته شد

جهـــانگیـــر را روز بــرگشته شد

پـــر از درد بـــرگشت ز آوردگاه

چـــو یـــاری ندادش خداوند ماه

 
ای عزیز!

جنگِ اسکندر و دارا به آنجا رسید که اسکندر پیروز و دارا فراری شد.

ادامه مطلب...

آشنایی با شاهنامه 83 - جنگ برادر با برادر

چنـــان بُـد که روزی فرستاده‌ای

سخـــنگو و روشـــن‌دل آزاده‌ای

زنـــزدیـــک دارا بیـــامـد به روم

کجـــا بـــاژخـــواهــد زآباد روم

ای عزیز!

داستانِ داراب به آنجا رسید که داراب، دُختِ قیصرِ روم را به همسری گرفت اما به سال نرسید که اورا نزدِ پدر فرستاد. چندی بعد ‏از ناهید فرزند قیصر فیلقوس صاحبِ پسری شد که نامش را اسکندر گذاردند و فیلقوس او را فرزند خود خواند تا نامی از داراب و نژاد ایرانی و جدایی داراب از ناهید نماند.

ادامه مطلب...

خاقانی شروانی بر خوان رنگین فردوسی

گویی کلام فردوسی همان درخت طوباست که در هر خانه‏ای از فردوس برین شاخی از آن راه یافته است و از میوه‏های خوشگوارش کام جان بهشتیان شیرین می‏شود. شیخ ‏شهاب‏ الدین سهروردی ـ شیخ اشراق ـ در «عقل سرخ» می‏نویسد:

ادامه مطلب...

آشنایی با شاهنامه 82 - دارای داراب و اسکندر داراب

وَز آن پس که نــاهید، نزد پدر

بیـامـد زنی خواست، دارا دِگر

یکی کودک آمَدش با فَرّ و یال

ز فرزندِ ناهید کهتر به سال

ای عزیز!

دانای توس گوید: پس از آن که ناهید ( دختِ قیصر) از ایران رفت، داراب همسر دیگری برابر با آیین ایرانیان انتخاب کرد که از او فرزندی به جهان آمد با فّر و شکوهی که شاهزادۀ ایرانی داشت ونامِ او را دارا گذاردند:

ادامه مطلب...

سرگذشت بیژن و منیژه

كیخسرو روزی شادان بر تخت شاهنشهی نشسته و پس از شكست اكوان دیو و خونخواهی سیاوش جشنی شاهانه ترتیب داده بود. جام یاقوت پر می‌ در دست داشت و به آواز چنگ گوش فرا داده بود. بزرگان و دلاوران گرداگردش را گرفته و همگی دل بر رامش و طرب نهاده بودند.

ادامه مطلب...

آشنایی با شاهنامه 81 - شکست دوم سپاه روم، و ازدواجِ داراب با دخترِ قیصر

از آن پس بر آن رزمگه پس نماند

سپـــه را ســـوی شهر ایران براند

ســـوی پـــارس آمد دلارام و شاد

کـــلاه بـــزرگی بـــــه سر برنهاد

ای عزیز!

داراب ِ تازه جوان از این پیروزی شاد شد ومردمان ِ دوستدارِ او جشنی برپا کردند.

ادامه مطلب...

آشنایی با شاهنامه 80 - رزم داراب با رومیان

سپهـــدار طـــلایـــه به داراب داد

طـــلایــه سنان را به زهر آب داد

هـــم آنگاه طـــلایـــه بیامد زروم

وزیــــن سو نگه‌دار این مرز و بوم

ای عزیز!

پیش از این خواندی که داراب ( فرزند شهربانو همای) نزد فرماندۀ خود (رِش نَواد) اعتراف کرد و سپه سالار که از این واقعه شگفت زده شده بود، فرستاد تا مرد گازر وهمسرش را نزد او آورند.

ادامه مطلب...