شور و حماسه

«بیژن و منیژه» یکی از داستانهای عاشقانه شاهنامه است و می‌توان گفت از همه پُر معناتر. روش فردوسی آن است که در سر لوحۀ بعضی از داستانهایش، درآمدی بیاوَرد تا خواننده را برای ورود به بدنۀ اصلی ماجرا آماده کند. دربارۀ این داستان هم این شیوه به کار رفته است: شبی است ظلمانی و سکوت وهم‌انگیزی بر آن چیره است که بر غلظت آن می‌افزاید. فردوسی در باغ خود خفته است......

ادامه مطلب...

عطر و بو در شاهنامه فردوسی ـ بخش دوم و پایانی

عطر و بو یکی از اجزا و عناصر شاهنامه و از فراوان‌ترین و پربسامدترین جلوه‌های زندگی اشرافی و شاهنامه بوده است. استعمال بوهای خوشی مانند مشک، عبیر، عنبر، گلاب و کافور به شکل‌های مختلفی از جمله خوراکی، مالیدن و ضماد کردن و سوزاندن و بخور دادن، سمبل رفاه و اشرافیت و تجمل‌خواهی شاهان و شاهزادگان و بزرگان و طبقه ممتاز و مرفه ایران بود و در مرگ و زندگی و جشن و سرور آنان مورد استفاده قرار می‌گرفت.

ادامه مطلب...

عطر و بو در شاهنامه فردوسی ـ بخش اول

حكيم ابوالقاسم فردوسي

استعمال بوهای خوشی مانند مشک، عبیر، عنبر، گلاب و کافور به شکل‌های مختلفی از جمله خوراکی، مالیدن و ضماد کردن و سوزاندن و بخور دادن، سمبل رفاه و اشرافیت و تجمل‌خواهی شاهان و شاهزادگان و بزرگان و طبقه ممتاز و مرفه ایران بود و در مرگ و زندگی و جشن و سرور آنان مورد استفاده قرار می‌گرفت.

ادامه مطلب...

حکیم طوس درمانگر جسم و جان

شاهنامه نیز به‌عنوان میراث گران سنگ ادبی، تاریخی، علمی و فلسفی ایرانیان از دانش‌هایی سخن گفته که بی‌شک پژوهش‌های علمی و تخصصی‌ای را می‌طلبد تا نگره‌های گوناگونی که در این کتاب سترگ نهفته است، به‌روز برای جهانیان عرضه نماید.

ادامه مطلب...

پوشش و ابزار جنگی در شاهنامه

یک جنگجو در شاهنامه بر سرش خود دارد. خود در پارسی باستان «خئوده» بوده است. (نامه باستان ص264) و آن کلاهی از آهن یا فلزی دیگر است که محافظ سر بوده و جنگجو در هنگام نبرد سعی می‌کرد که با نیزه، خود حریف را بردارد تا تیغ و گرز بر وی کارگر افتد.

ادامه مطلب...

آیین یکتاپرستی در شاهنامه فردوسی

بسیاری چنین می‌پندارند که شاهنامه، مجموعه‌ای است از ستایش پادشاهان و ثناگویی از کلمه «شاه» و قس علیهذا

و برخی نیز بر این باورند که سرودهایی است که از حیز زمان و مکان خارج است و صرفاً مربوط به دوران فردوسی بوده و فی‌الجمله کاربردی نیست.

ادامه مطلب...

آشنایی با شاهنامه - وداع سیاوش با میهن

چو خورشیدِ تابنده بنمود پشت
هوا شدسیاه وزمین شد درشت

سیاوش لشکر به جیحون کشید
به مژگان همی از جگر خون کشید

ای عزیز

حملهٔ افراسیاب به ایران ، فرصتی بود برای سیاوش تا از دربار پدر و سودابه دور بماند ، به همین دلیل نزد پدر رفت و از او اجازه خواست که به جنگ افراسیاب برود.

ادامه مطلب...

آشنایی با شاهنامه - دوازدهمین رخ

از این پس نخواهم چمید و چرید
وگرخویشتن تاج را پرورید

مگر کینِِ آن نامدارانِ خویش
جهانجوی وخنجر گزارانِ خویش

بخواهم زکیخسرو شوم زاد
که نسلِ سیاوش ز گیتی مباد

ای عزیز:هنگامهٔ یازده رخ برای جلوگیری از خونریزی وکشتار بیش از پیش به وقوع پیوست که سرانجام سپه سالار توران زمین (پیران ویسه) وده نفر از بزرگترین پهلوانان و نام آوران او دراین نبرد کشته شدند و بر طبق توافق دو سپه سالار، باقی سپاه توران تسلیم و اسیرشدند و تنها دو سه نفر از میدان گریختند تا خبر این شکست را به افراسیاب برسانند.

ادامه مطلب...

آشنایی با شاهنامه - پیمان لهراسپ با مردم و بزرگان

چو لهراسپ بنشست بر تختِ داد
به شاهنشهی تاج بر سر نهاد

چنین گفت کز داورِ داد وپاک
پر امید با شید و با ترس و باک

ای عزیز!

داستان روزگار ِ باستان به آنجا رسید که کیخسرو پادشاه ، از تاج وتخت وزندگانی دنیا سیر شد ،گنج پادشاهی را به گودرز پهلوان سپرد تا برای آبادانی شهرها ، کمک به کودکان یتیم،زنان بی همسر ، و مردمان فقیر خرج کند. بعد هر گوشه از سرزمین پهناور ایران را به یکی از پهلوانان وبزرگان داد . سرآخر، تاج وتخت پادشاهی را به شاهزادهٔ گمنام «لهرا سپ» بخشید وخود به سوی کوهستان رفت. در آن جا - پیش ِ چشم ِ بسیاری از پهلوانان وهمراهان - ناپدید شد.

ادامه مطلب...