فردوسی و شهریار

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

 

علیرضا افشاری
برگرفته از روزنامه اعتماد

استاد جلال خالقی مطلق در نامه یی که در پاسخ به دعوت استاد محمدعلی اسلامی ندوشن برای راه اندازی بنیاد ایران سرای فردوسی می نویسند از فردوسی- این بزرگمرد تاریخ و فرهنگ ایران تعریفی ارائه می دهند که به گمان من در معرفی کار بزرگ او بسیار دقیق است؛ «مرقوم فرموده بودید که فردوسی «پاترون» ایران است. بنده هم وقتی با خود فکر می کردم که ایران در تاریخ پیش از اسلام خود یک رهبر سیاسی داشته و یک رهبر معنوی. رهبری سیاسی آن، کوروش و رهبر معنوی آن، زردشت بود. پس از اسلام اگر یعقوب لیث پیروز شده بود، احتمالاً به جای کوروش، رهبر سیاسی این دوره از تاریخ ایران می شد ولی با شکست او، هر دو این وظایف به گردن فردوسی افتاد. فردوسی رهبر سیاسی و معنوی این دوره از تاریخ ایران است و به قول جنابعالی «پاترون» ایران است و دکتر صفا او را پدر ملت ایران نامیده است.» این گونه به نظر می رسد که این سه شخصیت برجسته تاریخ و فرهنگ ایران به شکلی می توانند نمادهایی از اندیشه، گفتار و کردار نیک هم باشند.
آری، فردوسی مسوولیت کار را آگاهانه پذیرفت و زمان کوتاه عمر را در راهی گذراند که نه تنها خدمتی به ملت و میهن خودش به شمار می رفت بلکه از دید خردمندان، کاری سترگ و انسان ساز را به سرانجام رساند. کسانی که گهگاه خرده هایی بر انسان ساز بودن شاهنامه می گیرند یا به چند بیت زن ستیزانه استناد می کنند که اگر افزوده بودن آنها را در نظر نگیریم، در بدترین حالت، سخنان چند تن از شخصیت های شاهنامه در موقعیت هایی خاص به شمار می روند یا چهره یی را که از تورانیان ترسیم شده و منتقدان آنها را با ترکان برابر می گیرند مثال می آورند، در حالی که شاهنامه جزء کم شمار داستان های کهن یک قوم است که در آن «سیاه و سفید»بینی به حداقل رسیده و تلاش شده از هر دو سوی نبرد چهره هایی انسانی و خاکستری ارائه شود. جالب اینجاست این دسته از منتقدان نگاه شان نه از روی حقیقت جویی و انسان دوستی بلکه آن گونه که به نظر می رسد از روی مسائل نژادی است و استدلال شان بر این پایه استوار است، چرا که اینان یا هم اندیشان شان در نوشتارهای به ظاهر تاریخی خود تلاش می کنند پیشینه حضور قوم ترک در شمال غرب ایران را چند هزار سال به عقب برگردانند، آنگاه در برابر سخنان شاهنامه درباره دشمنان خونریز تاریخی مردمان فلات ایران که از شرق دور آمده اند و به فرض درست بودن نظریه های تاریخی اینان دست کم چند هزار سالی است که این دو تیره از هم جدا شده اند، موضع گرفته و با این بهانه فردوسی بزرگ را که دست کم هواخواه همه ایرانیان از جمله آنان است مورد هجمه قرار می دهند. از این گونه داوری ها چه می توان برداشت کرد؟
به گمان من، اگر نگاهی به سرگذشت ایرانیان بیندازیم در هر دوره از آن گوشه یی از این سرزمین پرچم دار سربلندی اندیشه ایرانی- که همانا سرافرازی همه جهانیان است بوده؛ در دوره تاریک تاریخی که آن را اسطوره می نامیم این سیستان بزرگ که امروز پاره پاره شده و خاندان زال است که نماد ایرانیان به شمار می رود و بار سخت مسوولیت را بر دوش دارد، هرچند دیگر خاندان های ایرانی هم هستند ولی محوریت در آنجاست؛ در دوره باستانی با ظهور مادها و هخامنشیان و در پایان، ساسانیان، به گمان من محوریت این خویش کاری به فارس منتقل می شود و دوره هایی مهم از سرنوشت ایران و جهان در آنجا رقم می خورد، هرچند باز ما پارتیان سلحشور را در شرق داریم که طولانی ترین دوره فرمانروایی یک خاندان را در تاریخ ایران رقم می زنند؛ ولی این دوره میانه یا اسلامی است که محوریت تلاش های رهایی بخشانه و دانشی به خراسان بزرگ منتقل می شود، از هر سوی آن خاک گهربار، دانشمندی برمی خیزد و سرداری. قیام ها پای می گیرند هرچند باز ما نقطه عطفی هم در غرب داریم که بابک است؛ بابکی که خود را دنباله رو ابومسلم می داند و ابومسلمی که زیرکانه همه نیروهای مخالف ابرقدرت زمان، یعنی امویان را گرد هم می آورد، نیروهایی که در درون اختلاف های بسیاری داشتند؛ و اما هرگونه بیندیشیم تاریخ معاصر که به باور من با قیام آن فرزند ۱۴ساله تاریخ و فرهنگ ایران آغاز می شود، از آن آذربایجان است، کانونی که ایران را دوباره انسجام بخشید، با مکتب تبریز نوزایی فکری را پایه ریخت، مردان و زنان مبارزش مشروطیت را نجات دادند و اندیشمندان ایران پرست اش در آغاز سده اخیر در مبارزه با کانون های نژادپرستانه ایران ستیز- تعریفی نو از ایرانی ارائه دادند... و اکنون آنان که می خواهند ایران نباشد تا آسوده بتوانند اندیشه های اهریمنی شان را بگسترانند، به درستی این قلب تپنده اندیشه های اهورایی را نشانه گرفته اند و در اینجاست که اگر بزرگمردی همچون شهریار برمی خیزد که هم در دل مردم جای دارد و هم برای خود، همان مسوولیت کهن را قائل است و لحظه یی از مبارزه فرهنگی با آنها که به پشتوانه سرمایه ها و امکانات فراوان، آنی را از سعی در زدودن بïن مایه های فرهنگی ایرانی از دست نمی دهند- فرو نمی گذارد، سخت جای توجه دارد.
اکثر شعرهای شهریار، شأن سرایش دارند و می توان با خواندن آنها تاریخ شان را هم مرور کرد و به گمان من ارزش کارهای یک شاعر ایرانی، تنها به توان شعری اش نیست. اگر به شاعران سرشناس پیشین نگاهی بیندازیم عناصری چون مردم و میهن را می بینیم که به گمان من بسیار ارزشمندتر از توان شعری هستند و همان ها راز بقای شعرشان بوده.
به باور من اگر فردوسی بزرگ در کنارمان می بود و قرار بود نظرش را درباره تعیین روزی برای شعر و ادب ایران می گفت همچون همیشه که خود طی سال ها کوشش در سرایش شاهنامه تقریباً می توان گفت هیچ از خود یاد نکرده و تنها با نام و یاد ایران روزهایش را گذرانده تا به آنجا که از مال فراوانش چیزی باقی نمانده، با آنانی که روزی از زندگی و مرگ شهریار را پیشنهاد دادند، هم سخن می شد.