جرانيمو، هرگز بازنگشت

Parent Category: تازه‌ها
Category: نگاه روز
Created: Thursday, 07 August 2014 17:00
Last Updated: Thursday, 07 August 2014 17:00
Published: Thursday, 07 August 2014 17:00
Hits: 1351

 

ماهنامه خواندنی : شماره 72 – امرداد و شهریور 91

کاظم سلطانی ( ا . س )

 قبل از آن‌که کريستف کلمب و پيش از او امريکو وسپوس، قاره آمريکا را کشف کنند، سرخ‌پوستان در آن‌جا در آرامش و آسايش با آيين‌هاي نياکان خويش زندگي مي‌کردند و به نوعي صاحبان اصلي اين سرزمين بودند.
بعد از کشف اين سرزمين ثروتمند و دست‌نخورده، کشورهاي استعمارگر و قدرتمندي چون فرانسه و انگليس، داس درو بر خرمن ثروت اين سرزمين زدند و هر کدام بخشي را در تملک خود درآوردند.
مبارزات پايان‌ناپذير ميان آن‌ها و سرخ‌پوستان، زمينه‌ساز قصه و افسانه و بعدها، رمان و فيلم شد.
آخرين موهيگان نوشته «جيمزفه نيمورکوپر»، مشهورترين رماني است که به اين بخش تاريخي مي‌پردازد و دو فيلم مشهور هم براساس رمان او ساخته شده است. تقريبا در تمامي رمان‌ها و فيلم‌ها (چون نويسندگان و کارگردانان اين آثار سفيدپوست بودند) هميشه نگاه جانب‌دارانه به سمت سفيدها بود و سرخ‌پوستان مردمي بيابان‌گرد، کوه‌نشين و وحشي بودند که سوار بر اسبان بادپا، با صداهاي هراس‌آوري که از گلو خارج مي‌کردند، در سايه روشن مهتاب و يا درخشش نور خورشيد، پرصلابت بر سفيدها حمله مي‌کردند و با بي‌رحمي آن‌ها را مي‌کشتند .
اين تصوير مهيب و نادرست، سند نابودي سرخ‌پوستان شد.
فرانسويان و انگليسي‌ها به دليل هراس‌شان از سرخ‌پوستان، پادگان‌هاي بسياري در اطراف شهرها، روستاها، در ميان حصارهاي بلند برپا مي‌کردند اما باز در امان نبودند و هميشه در وحشت به سر مي‌بردند.
به دنبال جنگ‌هاي استقلال و رانده‌شدن استعمارگران از آمريکا که منجر به پيدايش ايالات متحد آمريکا شد، سرخ‌پوستان که در اين پيروزي دست داشتند، با مصايبي تازه روبه‌رو شدند.
سيل مهاجران براي تصاحب زمين‌ها و مراتع و ايجاد شهرهاي جديد و کشف طلا در سرزمين‌هاي مادري سرخ‌پوستان، فصل غم‌انگيز زندگي سرخ‌پوستان را رقم زد. کشتار سرخ‌پوستان با حمايت حکومت آغاز شد.
سياست حکومت، عقد معاهده‌هاي صلح و آشتي بود با وعده‌هاي دروغين، که به دلايل مزورانه آن را نقض مي‌کرد، و سرخ‌پوستان مرتب از سرزمين‌هاي خود عقب رانده مي‌شدند. در طي چند دهه، چنان سرخ‌پوستان قلع و قم شدند که تنها خاطره آن‌ها در دشت‌هاي وسيع و کوهستان‌هاي مرتفع در سايه عقاب‌ها باقي ماند و بعد به افسانه بدل شد.

***

تاريخ آمريکا، تاريخي طولاني هم‌چون کشورهاي باستاني ايران ، چين، رم و مصر نبود، به همين دليل سينماگران آمريکا، به وقايع و رخ‌دادهاي کوچک و بزرگ تاريخ اندک خود چنگ مي‌زدند و هر آن‌چه را براي سينما جذاب مي‌ديدند، به فيلم تبديل مي‌‌کردند.
سرخ‌پوستان و جنگ‌هاي بي‌امان آن‌ها با فرانسويان و انگليسي‌ها و بعدها مبارزاتشان با مهاجران، گاوچران‌ها، کابوي‌ها، جويندگان طلا از يک‌سو و حکومت نژادپرست از ديگرسو... بهترين زمينه را براي خلق فيلم به دست مي‌داد.
نويسندگان بسياري قلم به دست گرفته و از تقابل سرخ و سفيد داستان‌سرايي کردند. پل‌ولمن. جک شيفر. آلن له‌مي. ادنا فربر. جيمز فه نيمور کوپر. کنراد ريختر... اين داستان‌ها گذشته از انتشار و استقبال عامه، براي سينما هم بهترين دست‌مايه بود. به اين ترتيب سيل فيلم‌هاي به اصطلاح سرخ‌پوستي به راه افتاد. و هميشه سرخ‌پوستان به عنوان نيروي شر در برابر سفيدپوستان (نيروي خير) قد علم مي‌کردند و صد البته سرکوب مي‌شدند. سينماي آمريکا در طي چند دهه، تصويري که از سرخ‌پوستان ارايه داد، يک‌جانبه و غيرواقعي بود.
اين فيلم‌ها که ساختاري جذاب و پرکشش داشت دريچه ذهن جهانيان را بر حقيقت بست و پرده‌اي تاريک برابر آن افکند.
تا اوايل دهه هفتاد از منظر افکار عمومي، هنوز سرخ‌پوستان قومي وحشي و آدم‌کش محسوب مي‌شدند که پوست سر سفيدپوستان را با مهارت و  يکپارچه  مي‌کندند      .

(شکارچيان پوست سر ، ساخته سيدني       پولاک محصول 1968)

از آغاز سنيما  و دوران صامت، فيلم‌هاي سرخ‌پوستي هم به سينما راه يافت. از همان زمان فيلم‌سازان آمريکايي بدون کنکاش در حقيقت ماجرا، چهره‌اي مخدوش و تحريف شده از سرخ‌پوستان نشان دادند. آن‌ها معماراني بودند که ديوار حقيقت را کج بنا نهادند.

فيلم‌سازي که نخستين بار به اين نوع فيلم‌ها پرداخت مردي بود به نام «توماس اينس» که در سال 1924 در سن 42 سالگي به طور ناگهاني درگذشت.
او در سال 1911 دو فيلم با اقتباس از ماجراهاي سرخ‌پوستان ساخت. قتل‌عام سرخ‌پوستي آخرين حمله کاستر. (ژنرال کاستر مرد سفاک و نژاد‌پرستي بود که هدفش پاک‌سازي نژاد سرخ‌پوستان از آمريکا بود).
در سال 1923 فيلم واگن سرپوشيده ساخته جيمز کروز با استقبال روبه‌رو شد و صحنه‌هايي از حمله سرخ‌پوستان چاشني آن بود. اسب آهنين در سال 1924 ساخته جان فورد هم همان نگاه را به سرخ‌پوستان داشت.
بعدها در عصر ناطق هم‌زمان با اوج‌گيري سينماي وسترن که آمريکايي‌ها بنيان‌گزار آن بودند فيلم‌سازان بزرگي، فيلم‌هاي بسياري در اين نوع آفريدند .
جان‌فورد. جورج استيونس. سيسيل. ب. دوميل. رائول والش. دلمر ديوز. رابرت آلدريچ. گوردون داگلاس. جان استرجس. ويکتورمک لاگلن. اليوت سيلورستاين. جي‌لي. تامپسون و  هنري هاتاوي....
که سرخ‌پوستان جزو لاينفک عناصر وسترن شدند که نيرويي تهديد‌کننده براي سفيدپوستان بودند. .
استقبال مردم از اين فيلم‌ها به دوام طولاني آن‌ها براي توليد بيش‌تر کمک کرد، خصوصا که ستارگان مشهور سينما بازيگران اصلي فيلم‌ها بودند    .
جان‌وين، آلن‌لد. وان هفلين. ادي مورفي. مورين اوهارا. دين مارتين. رابرت ميچم. جف چندلر. برت لنکستر. راندلف اسکات. رابرت تيلور. مريلين مونرو. جين پيترز. گريگوري پک. جک پالانس. لي ماروين. کلينت ايست‌وود. ايلاي والاک...
در اين ميان فيلم‌سازاني پيدا شدند که نگاهي ديگر به سرخ‌پوستان افکندند، نگاهي انسان‌گرا، و به يک‌باره قهرمانان شجاع و از ميان‌رفته سرخ‌پوستان از ميان اوراق خونين تاريخ بر پرده سينما راه يافتند. خصوصا که بازيگران صاحب‌نامي به جاي آن‌ها ايفاي نقش مي‌کردند. برت لنکستر به نقش ماسايي، در فيلم آپاچي. جف چندلر به نقش کوچيز، در فيلم نيزه شکسته. و ريچارد هريس در فيلم مشهور اليوت. سيلورستاين: مردي به نام اسب. و ده‌ها مورد ديگر.
جف چندلر در نقش کوچيز و برت لنکستر در نقش ماسايي، چنان جذابيتي به اين شخصيت‌ها دادند که به راستي فراموش شدني نيست و هنوز ديدني و مسحورکننده است.
تاريخچه سينماي وسترن مشحون از صحنه‌هايي است که سرخ‌پوستان توسط سفيدها قتل‌عام مي‌شدند. در اين فيلم‌ها فيلم‌سازان جديد برخلاف پدران خود از يک‌سو نگري دست برداشته و جنايات سفيدپوستان را به نمايش گذاشتند. در «فاتح غرب» قتل‌عام يک قبيله از زن و کودک توسط ژنرال کاستر نمايش داده مي‌شود. در فيلم سرباز آبي، تکه و پاره شدن بچه‌هاي سرخ‌پوست توسط سربازان آمريکايي تکان‌دهنده است   .
در سال 1954 مارلون براندو به حمايت از سرخ‌‌پوستان برخاست و در دهه 1970 فيلم‌هايي در شرح مظلوميت سرخ‌‌پوستان ساخته شد. اما تمام اين‌ها نوش‌دارو بعد از مرگ سهراب بود ، چراکه در طي سال‌ها ارتش آمريکا و ژنرال‌هاي نژادپرست، اثري از سرخ‌پوستان باقي نگذراند   .
حکومت، با شيوه‌هاي مختلف مردان شجاع سرخ‌پوست را فريب مي‌داد با آن‌ها پيمان مي‌بست و خود پيمان‌ها را نقض مي‌کرد. بسياري از سرخ‌پوستان در اردوگاه‌ها در اسارت به شوق آزادي پوسيدند. يکي از ده‌ها رهبر شجاع سرخ‌پوست که سال‌ها با ارتش آمريکا جنگيد و پيروز شد، مردي بود به نام «جرانيمو» از قبيله آپاچي.
پل ولمن رمان‌نويس آمريکايي او را قهرمان کتاب خود ساخت. همين کتاب در سال 1954 توسط رابرت آلدريچ به فيلمي جذاب و معروف بدل شد. اين فيلم از جرانيمو يک اسطوره ساخت.
اما سرنوشت جرانيمو غم‌انگيز بود. او هم فريب وعده‌هاي حکومت را خورد و به خاطر قبيله‌اش حاضر شد در اردوگاه زندگي کند. مردان سرخ‌پوست در اردوگاه جز خوردن و خوابيدن کاري نداشتند و با اين کار به موجوداتي بي‌خاصيت بدل مي‌شدند. روياهاي آنها هم‌چون حلقه‌ي دود چپق در هوا محو مي‌شد. مردان و زنان قبيله چشم‌انتظار بازگشت جرانيمو و ديگران بودند تا سوار بر اسب‌هاي بادپا، دشت‌ها را در نوردند و آزاد و رها باشند. اما جرانيمو هرگز بازنگشت و در همان اردوگاه در نقطه‌اي نامعلوم به خاک رفت.
زندگي سرخ‌پوستان آمريکا اگر به همان تلخي زندگي سياهان نباشد، کم‌تر از آن نيست.