حد همین است سخن دانی را

 

در ادب  فارسی، در این عرصه پیش و بیش از همه حافظ را می بینیم که دائم از ریا و تزویر و نمایش دروغین، در فغان و فریاد است. سعدی هم از روی و ریای خلق، رنج می کشد و زشتی ِ دو رویی را در کلامش آشکار می کند. در گلستان چند حکایت هست که از دو رویی ریاکاران سخن می گوید. از جمله این چهار حکایت را با هم بخوانیم : یکی حکایت ۳۲ در باب اول ( در سیرت پادشاهان) که می گوید : شیّادی گیسوان بافت، یعنی که علوی است و با قافله ی حجاز به شهری آمد، یعنی که از حج می آید و قصیده ای نزد شاه بُرد، یعنی که شاعر است و برای شعر پاداش گرفت. بعد معلوم شد پدرش مسلمان نبوده، گواهی دادند که عید قربان( وقت آیینی در مراسم حج) در بصره بوده و شعرش را در دیوان انوری یافتند ! و این همه یعنی تظاهر و نمایش و ریاکاری پاداش دارد، مگر این که خلافش ثابت شود ! دیگری حکایت دویم در باب دویم( در اخلاق درویشان )است : زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون وقت طعام شد، کم تر از چیزی که می خواست، خورد و به وقت نماز، بیش از معمول نماز خواند تا پادشاه در گمان، صلاحیت او را بیش پندارد. این مرد زاهد وقتی به خانه رفت، هنوز گرسنه بود و از پسرش خواست برای او سفره بیندازد. پسر گفت : در مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : چیزی نخوردم در نظر ایشان، که به کار آید ! پسر گفت : نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید ! در حکایت ۱۸ از باب دویم، پادشاهی عابدی را طلب کرد. عابد پیش خود فکر کرد: دارویی بخورم که قدری ضعیف و رنجور به نظر برسم و پادشاه فکر کند که من از عبادت بسیار، پریشان و زرد روی هستم. آورده اند که داروی قاتل بخورد و بِمُرد ! اینجا عاقبت ریاکار، مرگ است.‌اما اگر داروی قاتل نمی خورد و نمی مُرد، لابد با زرد رویی و زهد فروشی نزد پادشاه محبوب تر بود و این یعنی پاداش دادن به ظاهر سازی و تقلّب ! در حکایت ۳۸ از باب دویم می خوانیم : " فقیهی، پدر را گفت: هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی کند. به حکم آن که نمی بینم ایشان را فعلی موافق گفتار ! ترک دنیا به مردم آموزند/ خویشتن سیم و غلّه اندوزند ! " چنین است که همیشه دانایان و آگاهان با بدبینی و هراس به گفتار و کردار زاهدان می نگرند، زیرا قول و فعل( گفتار و کردار) ظاهر و باطن و درون و بیرون شان یکی نیست:

عالِمی را که گفت باشد و بس / هر چه گوید نگیرد اندر کس

عالِم آن کس بُود که بد نکند/ نه بگوید به خلق و خود نکند !

 

در حکایت سه، جوان دانایی از ترس این که چیزی بپرسند و نداند سکوت می کند. سعدی مراقبت بر سخن و محافظه کاری و سنجش جوانب مختلف را  پیوسته سفارش می کند. حتی این که خیلی با کسی که نظرش را درست نمی دانی، بحث نکن. او که حرف تو را نمی پذیرد،  شنیدن حرف او چه سودی دارد ؟ در جای دیگر، پایان حکایت شش می خوانیم : سخن گرچه دلبند و شیرین بوَد/ سزاوار تصدیق و تحسین بود، چو یک بار گفتی مگو باز پس/ که حلوا چو یک بار خوردند، بس ! سعدی می گوید که هیچ کس به جهل و نادانی خود اعتراف نکرده مثل کسی که وقتی دیگری دارد حرف می زند و سخنش تمام نشده، او شروع می کند به حرف زدن و اظهار نظر ! خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش/ نگوید سخن خداوند هوش