به بهانه قشنگ آغاز داستان زندگی استاد هوشنگ مرادی کرمانی

 

برگرفته از روزنامه اطلاعات، شماره 25962، پنجشنبه 13 شهریور 1393

ناکتا رودگری ـ نویسنده و مترجم


از بس خواندم، آن را از بر شدم؛ ولی هر بار خواندنش، همان حس و حالی را دارد که آن را برای اولین بار دست گرفته بودم فقط به قصد تورّق و زمانی به خودم آمدم که رسیده بودم به پاراگراف چهار خطی آخرش و تاریخ زیر آن : 1 شنبه 10 آبان 83 ؛ ده سال پیش، دریک روز یکشنبه مثل یکشنبه 16 شهریورماه امسال که هوشنگ مرادی کرمانی به 70 سالگی سلام خواهد گفت.

به مناسبت زادروزش، برای او که این همه آشناست برای شما می نویسم؛ برای« شما که غریبه نیستید»....

به مردی فکر می کنم که سالهاست می شناسمش، اما در این روز خاص ، نه به شمار کتاب هایی که نوشته، نه به تعداد آثاری که از او به دیگر زبان های زنده دنیا ترجمه شده ، نه فیــلم هایی که بر اساس قصه هایش ساخته شده اند، نه به تعداد بزرگداشت ها ، نه به تقدیرنامه ها و جوایز معتبر بین المللی، نه به عضویتش در فرهنگستان زبان و شورای کتاب کــودک، نه به چهره ماندگــار شدنش، نه حــتی به نامزدی اش برای دریافت جایزه معتبر و جهانی «هانس کریستین اندرسن » و حضورش در فهرست 5 نویسنده برتر جهان که همه به طور خلاصه در کتاب هایش مورد اشاره قرار گرفته اند؛ به هیچ یک از اینها اهمیتی نمی دهم. مــن اهمـیت تک تک آنها را در وجود و حضور انسانی می یابم که خالق آنهاست و سبب رقم خوردنشان.

به مـردی فکر می کنم که امسال، جشن 30 سالگی «قصه های مجید»ش را با شادی زادروزش درمی آمیزد. آن قـصه های سرشــار از شــور زنــدگی را از نویــسنده ای می نویسم که 46 سال نوشتن مداوم و نگه داشتن قلم و حرمت آن ، ذرّه ای از اشتیاق و شورش به نگاشتن نکاسته و خسته اش نکرده و باور دارد که رسالتش نه تنها تمام نشده، بلکه به لطف نگاه همیشه تازه و کودکانه و پیوسته جستجوگرش، هنوز به دنیای خوشرنگ کودکی مدیون است.

همیشه دوست داشتم بدانم که روزهای پیش از نویسنده شدنش را چطور به خاطر می آورد. اصلاً به خاطر می آورد یا به خاطر نمی آورد؟.... به همین سادگی!

ــ «از وقتی خودم را شناختم، می نوشتم. غمگین بودم یا شاد(که خیلی زیاد هم نبوده)، می نوشتم.

در روستایمان،در شهرستان، در تهران که این دغدغه جدی تر شد،می نوشتم. همه جا و هرجا می نوشتم. در جستجوی گمشده ام قصه گفتم و در آنها گم شدم و در آنها زندگی کردم .

همیشه با کنجکاوی به زندگی خودم سرک کشیدم و هرچه بود و هرچه داشتم را دیدم و بیرون کشیدم و نوشتم.»

وبهترین سن را برای نوشتن زندگینامه اش انتخاب می کند: 60 سالگی !.... باز هم از زبان خودش بشنوید،بهتر است:

ــ «به قول دکتر اسلامی ندوشن، 60 سالگی بهترین سن برای نوشتن از خود است. نه از دوران جوانی خیلی فاصله گرفته ای، نه وارد مرحله پیری شده ای.»

جمله اش را در ذهنم این گونه تحلیل می کنم: نه خیلی جوانی و خام و مغرور و بی تجربه ، نه آنقدر پیر و فراموشکار که واقعیت ها و آرزوها با هم قاطی شوند و مرزشان چنان درهم آمیزد که مخاطب، حقیقت تو را از رؤیاهایت از هم بازنشناسد.

تمام سال هایش با پشتکار و بی وقفه زیسته و نوشته و «در جستجوی گمشده اش بودن »، نه تنها او را از نوشتن و زیستن دور نکرده، بلکه چنان با قدرت و شوق، او را در دنیای قصه نگه داشته که سرانجام به آفرینش یکی از باشکوه ترین و جذاب ترین آثارش انجامیده است.

در جستجوی تصویر مادر، لا به لای درخت های تنومند نخل و عطر تنش وتجسم صدایی که به زبان بلبل حــرف می زند ؛ در پی یافتن پایان بیشتر داستان های نیمه تمام ننه بابا و تصور اندازه غصه های پیرزن ؛ دغدغه قاطی نشدن با آنهایی که کلــه شان بوی قورمه سبزی می داد؛ دل نگرانی مریضی بابا ، تــعریف های خوشایند پیش‌نمازی که از قم آمده و پیش بینی او در مورد آینده هوشو ؛ باغ آغ بابا ؛ رفتن نــنه بابا ؛ بی خواب شدن و ساختن قصه های دنباله دار؛ کوچ و عمو قاســم و سینما و نمایش و خانم شعبانی مهربان و خطــاطی و رفتن به تــهرون و هنرمند شدن و رادیو و ترســیدن ها تا کی و تا کــی قصه گفتن؟ تا امروز ، تا همیشه و هرگز خسته نـشدن، در «شما که غریبه نیستید».

ازمدیر انتشارات معین، ناشر اغلب آثار استاد، شنیده بودم که در جنگل کاترینا در استانبول ، درختی به نامش کاشته اند و امروز یادم افتاد به تَهَک ، همان درخت سنگ بر دوش ِ درکه ، با تنه نازک اما استوارش که هوشو عاشقش است.

هرگز از او چرایش را نپرسیدم، ولی می دانم رازی است مشترک میان او و آن درخت: بار سنگین سالهای گران بر شانه هایی خسته از تنهایی و دلتنگی ، ولی همچنان استوار و قلبی که مهر همه کودکان سرزمینش را در خود جای داده است.

همراه هوشنگ مرادی کرمانی، بارها از کنار آن برافراشته درخت سنگ بر دوش گذشته ام و هر بار درخشش ستایش و سرور را در نگاهش دیده ام.

ستایشی از جنس آشنای نگاه های خیره و مشتاق خواننــده های آثارش، از جـمله « قصه های مجید»، «بچه های قالیباف خانه»، «خمره»،«مهمان مامان»،« نخل» ،«مثل ماه شب چهارده»و آن خواندنی ترین،«شما که غریبه نیستید».

استاد هوشنگ مرادی کرمانی، بی تردید، چهره ماندگار و قهرمان داستان زندگی خواننده اش است. این درس آموخته دوران کودکی ِ دشوار، نوجوانی ِ پُرفراز و نشیب، نجات یافته مُصِر و بااراده از شرایطی سخت، غیرمنصفانه و کم و بیش ناممکن، زیباترین چشم اندازهای ممکن را به مخاطبش می بخشد تا یادآور شود که زندگی هدیه ای است بسیار ارزشمند که تکریم و تحسینش لحظه به لحظه ضروری است و توان شاد زیستن در بحبوبه حوادث تلخ و کسب تجربه برای بودن و ادامه دادن راز موفقیت و بزرگی است.

یعنی هنوز چقدر دلیل داریم برای شکر کردن؛یعنی هر روز از نو زاده شدن؛ یعنی تولدهای دوباره به خوشی. و ما چه خوشبختیم که به دنیا آمدی و می نویسی.

کاش آن آقای پیش نماز خوش اخلاق و خوش سخنی که بوی گل محمدی می داد، باشد و ببیند که پیش‌بینی‌اش چقدر درست از آب درآمد.

تو حتی بیشتر از اندازه آرزوی او بزرگ شدی و تلاش کردی تا وضعیت مردم سرزمینت را نه در روز قیامت، که امروز ببینی و از جان بنویسی و حالا اسم خوبت را کمتر کسی است که نشنیده باشد.

«...... از بالای کوه، کرمان را از دوردست می بینم. وای چه خوشگل است. انگار همه ستاره ها را ریخته اند توی کرمان ... ستاره ها توی سیرچ، توی آسمان بوده اند؛ حالا ریخته اند روی زمین، روی کرمان.»

چه راست گفتی هوشو، هربار که به این تکه از روایت زندگی ات می رسم. تو که غریبه نیستی ، چشم هایم را می‌بندم و ستاره ای مقابلم ظاهر می شود؛ بزرگ و پُرفروغ. نه ستاره آسمان سیرچ؛ نه ستاره آسمان کرمان؛ ستاره آسمان سرزمین من، ایران!

16 شهریور هر سال، فرخنده ات باد، استاد....

ــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

1ــ «شما که غریبه نیستید»؛ نوشته هوشنگ مرادی کرمانی؛ عنوان کتابی است از انتشارات معین، با 78 فصل، در 354 صفحه که به چاپ نوزدهم/ 1393رسیده است. برخی نقل قول های مقاله و مطلب حاضر از این کتاب برداشت شده است.

2 جملاتی از نویسنده در طی گفتگو با استاد.